167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • ندارد هيچکس امروز دلدار
    چنان در بر بکام دل که عطار
  • دل عطار امروز اوفتاده است
    چو خورشيدي که در روز افتادست
  • ترا اين جوهر دل کن نظر باز
    که کل در دل ويست و جان خبر باز
  • دگر با دل يقين دادست اينجا
    در دل و جان چو بگشادست اينجا
  • از آن اين گنج دل پرگوهر آمد
    که از صورت بيکره بر در آمد
  • دلم چون ترک بود خويش کرد است
    از آن ذرات را در پيش کرد است
  • کنون فردست جان در دل بمانده
    بروي جان جان حيران بمانده
  • تعالي الله که بيمثل و صفاتند
    حقيقت هر دو در ديدار ذاتند
  • تعالي الله که هر دو در يکي اند
    ابا عطار جانان بيشکي اند
  • تعالي الله از اين جوهر پاک
    که اندر آب و ريح و نار در خاک
  • که را زهره است تا جوهر ستاند
    در اين درياي او غرقه نماند
  • در اين بحرم يکي جوهر پديدست
    درونم بيشک از بيرون پديدست
  • کنون هم وصل هر دو آشکارست
    حقيقت هر دو در ديدار يارست
  • کسي ديدست جان مانند اول
    بشد دل نيز در آخر معطل
  • همه ذرات با ايشان يکي اند
    کنون در وصل جانان بيشکي اند
  • چو جان اصلست از جانان خبردار
    چو من پيوسته در جانان پديدار
  • بجز جانان مبين در هيچ رويت
    که او اينجاست اندر گفتگويت
  • فنا کن خرقه خود در بر دوست
    برون آور حقيقت مغز از پوست
  • در اين سر فنا عطار افتاد
    يقين گفتار من با يار افتاد
  • سخن در بيخودي ميگويم اکنون
    ز جانان وصل کل ميجويم اکنون
  • سخن در وصل کل هيلاج افتاد
    از آن گفتار با حلاج افتاد
  • سخن در وصل کل اينجا نمايم
    ز ذات کل بيان پيدا نمايم
  • در اينجا وصل جانان دست دادست
    غنيمت دان که جانان دست دادست
  • خبر امروز بايد بودنت يار
    که خواهي گشت در وي ناپديدار
  • که باشد تا وصال اينجا بيابي
    ورا در نقد حال اينجا بيابي