167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • در اينعالم نمودستي تو از خويش
    و زان جانها تو کردستي بسي ريش
  • ز بهر ديد خود اين جوهر پاک
    نموداري نمودي در کف خاک
  • کف خاک اين شرف ديدست جانا
    که تو امروز در اوئي هويدا
  • کف خاک اين شرف در جاودان يافت
    که از تو نقش خود او بي نشان يافت
  • کف خاکم زباني در دهانم
    حقيقت نور دل هم جسم و جانم
  • دل عطار از تو شادمانست
    برون از کون و در عين مکانست
  • بتو مي بيند اکنون آفرينش
    توئي او را يقين در عين بينش
  • بتو مي بيند اينجا عين هستي
    که در ذرات او واقف شدستي
  • قلم در قدرت بيچون تو راندي
    حقيقت نقطه بر کاغذ نشاندي
  • صفاتت اين همه بنموده در ديد
    دل و جانم ز يکي بر نگرديد
  • چرا خود گم نمودي در نمودار
    کنون مر پرده عزت تو بردار
  • چو وصل تو هم از خويشست دانم
    ز وصلت گويم و در وصل رانم
  • بتو ديدار تو هر يافتم باز
    ز تو در سوي تو بشتافتم باز
  • بجز اين صورتم چيز دگر نيست
    ترا افتاده جز بر خاک در نيست
  • توئي اينجا يقين نور جلالم
    من اينجا ز تو در عين جلالم
  • خبر دارم در اينجا از نمودت
    که دارم من درون جمله بودت
  • نمود تو منم افتاده در خاک
    کنون بفشانده دستي ز خود پاک
  • چنانم جان يقين کردي بخود گم
    که همچون قطره در عين قلزم
  • به هستي تو اينجا مست گشتم
    دگر در خاک راهت پست گشتم
  • ز هستي تو اينجا نيست گشتم
    چو در جمله توئي يکيست گشتم
  • عيان تو شدم اما نهاني
    ز درياي غمت در بي نشاني
  • وصال از ديدن روي تو ديدم
    حقيقت وصل در کوي تو ديدم
  • وصال من ز ديد تست جانا
    که گردي با خودم در وصل يکتا
  • خبر ميکن تو جانانم ز ذرات
    که تا کلي رسد جانم در اين ذات
  • همه با تو تو با جمله در آواز
    هميگوئي حقيقت هر بيان باز