167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • در آخر چون يکي بيني تمامت
    نظر کن آنزمان ديد قيامت
  • در آخر جمله چون روشن نمايد
    ترا آن لحظه کل يکي نمايد
  • در آخر چونکه جانان بيني ايدوست
    شود مغز اينزمان اين کسوت دوست
  • در آخر جمله جانان بين و دم زن
    وجود خويش کلي بر عدم زن
  • در آخر جمله جان بيني تو اي يار
    نظر کن نقطه را با ديد پرگار
  • يکي باشد حقيقت هست يا نيست
    چو نيکو بنگري در اصل يکيست
  • دم آخر نظر کن در يکي باز
    که يکي باز بيني بيشکي باز
  • دم آخر يکي بيني در اسرار
    ولي سر رشته خود را نگهدار
  • سر هر کار از اينجا باز يابي
    همه در خويشتن اينراز يابي
  • توئي گم کرده ره اي عقل درياب
    در اين معني ديگر وصل درياب
  • قدم در نه اگر مي وصل خواهي
    همه خود بين يقين گر وصل خواهي
  • تو در بازار خويشي يکزمان گم
    مثال جوهر و درياي قلزم
  • تو در بازار خويشي يکزمان گم
    مثال جوهر و درياي قلزم
  • تو در بازار خويشي خود طلب کن
    چو دريايي دگر خود را عجب کن
  • توئي اي مانده حيران در بر دوست
    ترا اينجاست جانان بنگر ايدوست
  • توئي اي مانده حيران در بر خويش
    ترا اينجاست جانان بنگر ايدوست
  • مرو بيرون ز خود در جوهر ذات
    نظر کن صورتت با جمله ذرات
  • تو اندر مرکب اصلي بصورت
    وليکن جان در آن عين حضورت
  • تو ترک هستي خود کن که اينست
    ترا در نيست عين اليقين است
  • تو ترک هستي خود کن که ذاتي
    اگر اندر مکان و در صفاتي
  • مکان صورتت در خاک پيداست
    مکان جان حقيقت جوهر لا است
  • مکان انجام دان گر کارداني
    مکان اندر مکان در بي نشاني
  • اگر چه هر دو عالم صورت ماست
    ولي در اصل هم پنهان و پيداست
  • حقيقت اصل پنهان گر بداني
    يکي باشي تو در سر نهاني
  • ز پيدا اصل خود در ياب اينجا
    قراري گير و مي بشتاب اينجا