167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • تو او را بين که در آيينه پيداست
    درون جانت هر آيينه پيداست
  • ههم زنده باو او زنده کل
    همه بنده در او او بنده کل
  • حقيقت اوست هم شاهست و بنده
    نبايد در بر غافل بسنده
  • در اينمعني هر آنکو مي نداند
    وگر داند يقين حيران بماند
  • توئي دانم که تو شاه و اميري
    حقيقت در حقيقت دستگيري
  • تو ديشب حالتي بودت در اسرار
    چنانت شکر بد اندر بر يار
  • که بيخود گشته بودي در احد تو
    يکي اسرار راندي سخت بد تو
  • چنان در بيخوي بيعقل بودي
    که خود ميگفتي و خود ميشنيدي
  • تو شاهي ليک امروزي تو بنده
    در اينجا گه ترا دانم پسنده
  • من اول بنده بودم در بر تو
    کنونم شاه وين دم سرور تو
  • همي گفتي شبي بيهوش آندم
    در آن حيرت شدي بيهوش يکدم
  • مگو اي شيخ ديگر مر چنين راز
    ترا دادم در اينجاگه خبر باز
  • نه او مياورد او ميبرد باز
    يقين ميدان در اينجاگه تو اينراز
  • که او در تست اينجا حاصل تست
    حقيقت صورت جان و دل تست
  • ببين و خوش بدان اي ديو درياب
    ز من اکنون در اينجاگه خبر ياب
  • چنان در تست اينجا غمخور تو
    نظر کن اندرون خواب و خور تو
  • نميداني چو اندر خواب باشي
    که در بحري مثل غرقاب باشي
  • تو در خواب و دلت بيدار باشد
    ترا او محرم اسرار باشد
  • اگر تو بنده باشي شاه گردي
    در آخرگه از اين آگاه گردي
  • اگر آگاه گردي شاه بنده است
    چو سجن است اينجهان در سوي بنده است
  • نه اسراريست اين در خورد هر کس
    ابا خود گفتم اين اسرار کل بس
  • که ميداند که اين اسرار چونست
    معين شد که عقلت در جنونست
  • نگفتندم بيا اين پيش هر کس
    در اينجا تو حقيقت گفته بس
  • نگفتندم بيا و گفته تو
    در اين راز اينجا سفته تو
  • مگو عطار و همچو انبيا باش
    در اين معني حقيقت باوفا باش