167906 مورد در 0.12 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • تو پيوندي کنون در جانم ايجان
    بتو مي بينم اينجا جمله اعيان
  • الا ايجان کنون ديدار کردي
    که در کون و مکان عطار ديدي
  • الا ايجان تو واصل آمدي باز
    کنون در خود نگر انجام و آغاز
  • الا ايجان سخن با تست از دل
    توئي در دل توئي مقصود حاصل
  • الا ايجان کنون عين العياني
    چه خواهي گفت در سر معاني
  • الا ايجان بسي گفتم در اسرار
    خودي از خود کنون اينجا خبردار
  • الا ايجان مرا جز تو که پيداست
    که ديد تو کنون در دل هويداست
  • بجز تو هيچ اينجا نيست در کار
    حقيقت نقطه و هم عين پرگار
  • تو جاني عين جاناني حقيقت
    که ديد اينجايگه در ديد ديدت
  • همه پيدا بتو تو خود نهاني
    چو جاناني ولي در تن چو جاني
  • تو ميدانم در اينجا گاه اکنون
    که پيش ارزني شد هفت گردون
  • ز تو توفيق در آفاق مشهور
    شدست ايجان که هستي ديد منصور
  • تو اينجا ذات پاک کبريائي
    که در هر چيز صنعي مينمائي
  • تو اينجا ذات پاکي در يقين باز
    که اينجا ديده انجام و آغاز
  • تو اينجا ذاتي و در آب روحي
    حيات مطلق و فتح و فتوحي
  • تو اينجا ذاتي و در خاک پيدا
    تويکي و نموده جمله اشيا
  • خدا در تو تو از وي گشته موجود
    تو باشي اينزمان ديدرا معبود
  • چو او از تو تو آن ديدن که اوئي
    که با جمله يقين در گفتگوئي
  • بتو گوياست اينجا نطق عطار
    که ميگويد چنين در سر اسرار
  • تو اصل جان که در بگشاده باز
    کنون اينجايگه با صاحب راز
  • وصال اين است ايدل جان تو ديدي
    در اينجاگه بکام دل رسيدي
  • حقيقت هر که جان بشناخت از يار
    يکي شد در يکي اينست اسرار
  • تو جان بشناس اي سالک در آخر
    که از جانت شود دلدار ظاهر
  • تو جان بشناس و در بود فنا باش
    فنا شو آنگهي کلي بقا باش
  • تو جان بشناس آنگه مغز جانت
    در آخر اينست اسرار نهانت