167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • چه ماندست اينزمان در سر توحيد
    نظر کردم من اندر ديده و ديد
  • چه ماندست اينزمان جان تا بداني
    بکن اينجا مرا در عشق فاني
  • تو اي عطار ديدي راز بيچون
    حقيقت نقطه در هفت گردون
  • حجابت از ميان صورت بديدست
    که اندر گفتن از تو در شنيدست
  • حجابت صورت و تو جان جاني
    که در صورت يقين عين العياني
  • ز تو دارد در اينجا راز ديده
    که از تو جمله گرديند راز ديده
  • ورا در ديده خود هيچ شک نيست
    که ميداند حقيقت جز که حق نيست
  • ز سر تا پاي در اعيان رسيدست
    حقيقت ديده جان جان بديدست
  • ز سر تا پاي ديدست آنچه ديدست
    ابا تست او که در گفت و شنيدست
  • ز سر تا پاي در راز جهانست
    ورا اسرار کل عين العيانست
  • ز سر تا پاي لا ديدست در خويش
    حجاب خويش را برداشت از پيش
  • حجاب خويشتن از پيش برداشت
    جز از تو در اعيان کلي خبر داشت
  • صفاي نور حق در وي پديدست
    از آن اينجايگه کلي بديدست
  • صفاي نور حق در روشنائيست
    که نور ديده ات عين خدائيست
  • صفاي نور حق در اوست بنگر
    که اينجاگه عجب نيکوست بنگر
  • صفاي نور حق در وي رسيده
    از آن کردنداو را اسم ديده
  • از آن ديدست اينجا ديده گردون
    که نور او است در وي بيچه و چون
  • که من در عشق دل بودم طلبکار
    نميديدم حقيقت ديد ديدار
  • بسي در منزل جان راه کردم
    که تا دل دل عيان آگاه گردم
  • چو ديده خويشتن گرديده بودم
    حقيقت نور کل در ديده بودم
  • بنور ديده ديدم جمله اشيأ
    عيان بد جملگي در ديده او را
  • بنور ديده ديدم در قلم لوح
    ز نور ديده ديدم بيشکي روح
  • ز نور ديده گر واصل شوي هان
    حقيقت هم در او يابي تو جانان
  • نديدي خويشتن را در حقيقت
    همان آمد از آن تو بديدت
  • تو ديداري از آن بيچون نمودي
    که در خود قبه گردون بديدي