167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

بوستان سعدي

  • يکي در برش پرنياني قباه
    يکي بر سرش خسرواني کلاه
  • نداني که شوريده حالان مست
    چرا برفشانند در رقص دست؟
  • به مقصوره در پارسايي مقيم
    زباني دلاويز و قلبي سليم
  • نصيحتگر آمد به ايوان شاه
    نظر کرد در صفه بارگاه
  • پسنديدگان در بزرگي رسند
    ز ما بندگانت چه آمد پسند؟
  • خردمند از او ديده بردوختي
    يکي حرف در وي نياموختي
  • برآمد طنين مگس بامداد
    که در چنبر عنکبوتي فتاد
  • چو دولت نبخشد سپهر بلند
    نيايد به مردانگي در کمند
  • سواران دشمن چو دريافتيم
    پياده سپر در سپر بافتيم
  • يکي آهنين پنجه در اردبيل
    همي بگذرانيد پيلک ز پيل
  • چو روي پرستيدنت در خداست
    اگر جبرئيلت نبيند رواست
  • طمع آبروي توقر بريخت
    براي دو جو دامني در بريخت
  • تني چند در خرقه راستان
    گذشتيم بر طرف خرماستان
  • ز شوخي و مردم خراشيدنش
    فرج ديد در سر تراشيدنش
  • فروان سخن باشد آگنده گوش
    نصيحت نگيرد مگر در خموش
  • در آيينه گر خويشتن ديدمي
    به بي دانشي پرده ندريدمي
  • دگر پارسايان خلوت نشين
    به عيبش فتادند در پوستين
  • چه داني که گرديدن روزگار
    به غربت بگرداندش در ديار
  • در اين شهرباري به سمعم رسيد
    که بازارگاني غلامي خريد
  • چو ظاهر به عفت بياراستم
    تصرف مکن در کژو راستم
  • پزشکان بماندند حيران در اين
    مگر فيلسوفي ز يونان زمين
  • همه کارداران فرمانبرند
    که تخم تو در خاک مي پرورند
  • چه دانند جيحونيان قدر آب
    ز واماندگان پرس در آفتاب
  • توقف کنيد اي جوانان چست
    که در کاروانند پيران سست
  • بديع آيدم صورتش در نظر
    وليکن ز معني ندارم خبر
  • کشيشان هرگز نيازرده آب
    بغلها چو مردار در آفتاب
  • ز جور فلک دادخواه آمدم
    در اين سايه گسترپناه آمدم
  • شبي در جواني و طيب نعم
    جوانان نشستيم چندي بهم
  • تو هم قيمت عمر نشناختي
    که در عيش شيرين برانداختي
  • قضا خلعتي نامدارش دهد
    قدر ميوه در آستينش نهد
  • بزاريد در خدمتش بارها
    که هيچش به سامان نشد کارها
  • مهمي که در پيش دارم برآر
    وگرنه بخواهم ز پروردگار
  • به ناداني ار بندگان سرکشند
    خداوندگاران قلم در کشند
  • گلستان سعدي

  • گلي خوشبوي در حمام روزي
    رسيد از دست محبوبي بدستم
  • اي تهي دست رفته در بازار
    ترسمت پر نياوري دستار
  • قرص خورشيد در سياهي شد
    يونس اندر دهان ماهي شد
  • بني آدم اعضاي يکديگرند
    که در آفرينش ز يک گوهرند
  • درويشي برهنه، بسرما، برون در خفته بود و گفت
  • در ميرو وزير و سلطان را
    بي وسيلت مگرد پيرامن
  • بگذار، که بنده کمينم
    تا در صف بندگان نشينم
  • مهتري در قبول فرمانست
    ترک فرمان دليل حرمانست
  • عبدالقا در گيلاني را رحمة الله عليه ديدند در حرم کعبه روي بر ...
  • بيک ناتراشيده در مجلسي
    برنجد دل هوشمندان بسي
  • ز مصرش بوي پيراهن شنيدي
    چرا در چاه کنعانش نديدي
  • پارسايان روي در مخلوق
    پشت بر قبله ميکنند نماز
  • در بزرگي و داروگير عمل
    ز آشنايان فراغتي دارند
  • و همچنين در عقبش غلامي بديع الجمال لطيف الاعتدال
  • چون بدنياي دون فرود آمد
    بعسل در بماند پاي مگس
  • پيرمردي لطيف در بغداد
    دختر خود بکفشدوزي داد
  • يکي از عرب در بياباني از غايت تشنگي ميگفت: