167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • حقيقت قصه جان بس عزيز است
    يقين در وي همي بسيار چيز است
  • سخن از جان و دل عطار بشنفت
    در اينجا عاقبت با سالکان گفت
  • سخن از جان و دل نهادم
    حقيقت در بر بيچون نهادم
  • سخن جان گويد و دل بشنود باز
    در اين گفتار بيچون بگرود باز
  • همه جانست و دل اندر بديدار
    در آخر جان شده از دل خبردار
  • ز جان هر کو خبر دار است اينجا
    چو دل در راز بيدار است اينجا
  • بسي جان دادگان در دل رسيدند
    کمال جان جانان مي نديدند
  • طلب کردند اول دل در اينجا
    که تا يابند راز مشکل اينجا
  • چو اندر قربت دل راه بردند
    ز دل در جان رهي ناگاه بردند
  • ز دل در جان نظر کردند آخر
    که جان پنهان شد و دل گشت ظاهر
  • قل الروحست از ديدار بيچون
    نموده روي در دل بيچه و چون
  • قل الروح ار در اين جا باز بيني
    حقيقت جان تو هر راز بيني
  • قل الروح ار بيابي در درونت
    حقيقت او کند مر رهنمونت
  • قل الروح ار بيابي در جهان تو
    يکي گرداندت اندر مکان تو
  • حقيقت پرده او جسم آمد
    خدا بود و در اينجا اسم آمد
  • در اين بيت ار تواني راه بردن
    رهي زينجا بسوي شاه بردن
  • توان دانست تايکي شود ديد
    حقيقت جسم و جان در سر توحيد
  • سخن قانون عقل آمد در اينراه
    چنين پرداخت اينجا بيشکي شاه
  • ترا عيسي جان بايد در نظر داشت
    که او اينجا و آنجا را خبر داشت
  • دمادم گوش کن در عيسي جان
    که خواهد کردن او را ذات و برهان
  • ز عيسي بشنوي اسرار آن ديد
    که در جام حقيقت جان جان ديد
  • در اينجا عين جان باز ماندست
    که اندر شوق صاحب راز ماندست
  • يقين در چار طبع خود تو بنگر
    که چارم آسمانست و دو منگر
  • در آن منزل که او آگاه او شد
    که مکشوفست او را حضرت شاه
  • در آنمنزل که او آگاه او شد
    که اينجا ديد بيشک سر قربت