167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • قلم بنوشت اندر اصل فطرت
    يکي در بعد و ديگر عين قربت
  • دمادم مينمايد سر بيچون
    در اين دنيا حقيقت بيچه و چون
  • دمادم مينمايد راز ما يار
    در اين دنيا همي آيد پديدار
  • قضاي رفته را تدبير مرگست
    در آخر تا بداني زانکه ترکست
  • قضا رفتست و ما تسليم ياريم
    فتاده اينزمان در پاي داريم
  • قضا رفتست و من از پيش ديدم
    ز بي خويشي همان در خويش ديدم
  • قضا رفتست و اکنون بر سرم باز
    که هستم در حقيقت صاحب راز
  • قضا رفتست و کشتن خواهد آن دوست
    برون آور مرا زين نقش در پوست
  • چو تسليم قضاي تو شدستم
    در آخر هم تو گير اي دوست دستم
  • بکش عطار را تا چند گويم
    توئي پيوند و من در گفتگويم
  • منم منصور تو در سر اسرار
    زهر نوعي ز ذات تو خبردار
  • مرا عشق تو گفت اينراز اينجا
    که اي عطار سر در باز اينجا
  • مرا عشق تو اينجا دستگير است
    اگر نه دل در اين صورت اسير است
  • يکي مي بينم از عشق تو هر چار
    چو من ايشان شده در تو گرفتار
  • يکي مي بينم از عشقت عيانست
    که اين هر چار در ذاتت نهانست
  • يکي مي بينم از عشقت سراسر
    که خواهد رفت در عشقت مرا سر
  • همه اندر طلب من عاشق تو
    در اين سر فنا من لايق تو
  • تو معشوقي و جمله در طلب دوست
    توئي اينجايگه بيشک سبب دوست
  • تو معشوقي و سالک در ره تو
    که تا ناگه رسد بر درگه تو
  • تو معشوقي و عاشق در فنايست
    همي جويد يقين ديد بقايست
  • تو معشوقي و عاشق مانده خسته
    در اينجا تن نزار و دل شکسته
  • تو معشوقي و عشاقت طلبکار
    شده گردان تو در عين پرگار
  • تو معشوقي که کلي را بسوزي
    در آندم کاتش عشقت فروزي
  • کسي کو طالب راز تو باشد
    در اين سر دوست و سرباز تو باشد
  • کسي کو طالبت آمد در اينراز
    نمودي مر ورا انجام و آغاز