167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • حقيقت هم تو خود رحمي نداري
    در اين ميدان چه جاي گفتگويست
  • گرم گردان کني سر همچو گويست
    در اين ميدان تو من گفته ام راز
  • سرم از تن تو چون گوئي بينداز
    در اين ميدان تو من راز گفتم
  • ابا جمله حقيقت باز گفتم
    در اين ميدان زدم من گوي شوقت
  • سخن گفتم يقين از روي ذوقت
    در اين ميدان زنم گوي دمادم
  • که بر دستم حقيقت گويت ايندم
    در اين ميدان زنم من گوي ديدت
  • زنم گوي حقيقت جاي دارم
    در اين ميدان منم چون گوي خسته
  • بگو تا چند خواهي گوي بازي
    مکن عطار در ميدان دلدار
  • چو گوئي باش سرگردان دلدار
    مکن عطار در گوئي تو از راز
  • که دلدارست زلفش همچو چوگان
    دلت در زلف چون جوگان چو گويست
  • در اين ميدان خاک افتاده غوغا
    از اين ميدان خاک افتاده چون گوي
  • چو گوي اندر خم چوگان شکسته
    بسي دلها در اين ميدان فتادست
  • چو گوي اندر خم چوگان فتادست
    در اين ميدان وحدت راز دارم
  • در اين ميدان عشق انداختم من
    سر خود همچو گوي انداختم باز
  • در اين ميدان تو من باختم باز
    بخواهم باخت سر مانند گوئي
  • هميگويم مر اين معني بناچار
    در اين ميدان تو منصور دارم
  • که بتوان گفت اندر گوي و چوگان
    معاني بيش از اندازه است در دل
  • که گنجد اندر اين اجسام جانان
    نميگنجد حقيقت راز در دل
  • در اسرار بسياري بسفتيم
    مرا زين صورت اينجا گه برون کن
  • تنم اينجايگه پر موج خون کن
    من اين صورت نميخواهم در اينجا
  • که ميخواهد که باشد خاک در خاک
    چنان جانم ز خود بيزار گشته است
  • که در يکي حقيقت باز گفتست
    برو اي خاک شوي خاک خوش شو
  • تو از عطار اين اسرار بشنو
    برو اي خاک در سوي مکانت
  • که اينجاگه بيابي جان جانت
    برو اي خاک و کلي در فنا باش
  • بسوي مسکنت عين بقا باش
    برو اي خاک و واصل شو تو در وصل