167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • درون آيندت و بينند در دم
    درت باز است ايجان جهان تو
  • ترا در خلوت اي گل رايگان ديد
    نبيند روي تو جز سر بريده
  • که بنمائي ورا انجام و آغاز
    نبيند روي تو جز در بلاکش
  • که چون منصور شد ازجسم و جان طاق
    کسي ديدست رويت در حقيقت
  • شده او کشته در کويت حقيقت
    کسي ديدست روي تو ز پرده
  • که باشد خون دل در عشق خوردهک
    کسي ديدست رويت اي شه کل
  • بديد او سر خود در پرده ات باز
    از اين پرده که اينجا باز بستي
  • حقيقت خويش را در راز بستي
    ترا اين پرده اينجا شد مسلم
  • که بستي بيشکيش در ديد آدم
    طلب کردند اندر پرده اينجا
  • ز بيرونت درون را باز جوئي
    چو خورشيدي ز بيرون در درونم
  • حقيقت جز يکي رهبر نباشد
    بسي در کوي تو زحمت کشيدم
  • نديدم هيچکس را همدم تو
    بسي در کوي تو از ناتواني
  • حقيقت برده ام جانا تو داني
    بسي بردم در اين کوي تو خواري
  • اگر چه بر خودش بستي در اينجا
    نظر اندر دل بشکسته داري
  • از آنش با خود او پيوسته داري
    از آن پيوسته با تو در نمودت
  • که بد پيوسته اندر بود بودت
    از آن پيوسته باشد در نور پاکت
  • که او پيوسته بد در ديد خاکت
    از آن پيوسته شد اندر جلالت
  • از آن پيوسته او اندر کمالت
    از آن پيوسته شد در قربت تو
  • که از تو يافت جانان عزت تو
    از آن پيوسته شد در ديد الا
  • کههم از تو زد اينجاگه تولا
    از آن پيوسته شد در حضرت تو
  • همي خواهم که اندازي مر اين باز
    براندازي مر اين پرده در آخر
  • به بيشرمي وصالت باز ديده
    ولي چون هر نفس در پرده يابي
  • حقيقت پرده ديگر بيابي
    ولي چون من چنين در رازم ايجان
  • مکن بر بي دلان خود درشتي
    اسيران را کشتي اينجا تو در ناز
  • همه کشته شدند و بس تو در ناز
    روا باشد که عاشق را کشتي تو