167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • در اين بيشه بود او شير جانان
    ز سنگ و چوب و طعن هرزه گويان
  • در اينجا بايد اندر اول کار
    بلاي عشقست و رسوائي جانان
  • حقيقت کش تو چون منصور از جان
    بلاي عشقست و رسوائي در اينجا
  • يکي بيند حقيقت چه من و تو
    چو عاشق در بلا آمد گرفتار
  • جمال دوست زين سر باز ديدي
    چو عاشق در بلا و صبر آيد
  • برون آيد ز عجب و کبر و پندار
    چو عاشق در بلا دارد تحمل
  • حقيقت هر چه آمد او رقم زد
    چو عاشق در بلا اينجايگه ديد
  • حقيقت يک يکي بيند يکي او
    در آن عين بلا چون ديد جانان
  • عيان در ذات او معبود باشد
    بلاي قرب ديد و با لقايش
  • در آن عين بلا کل باز ديده
    بر خود نقطه با پرگار اينجا
  • بلا ديده حقيقت داشته خاک
    از آتش آتشي در خود فکنده
  • ز گردن دل ز نيک و بد فکنده
    يقين چون آب در عين وصالش
  • کند بيخويش از نام و نشانت
    تن اندر عشق ده تا در فنايت
  • حقيقت جسم را با اسم در باز
    تن اندر عشق ده تا گردي آزاد
  • جمال بي نشان در عشق ميجوي
    تن اندر عشق ده تا راز اول
  • عيان دريافت چونن مرديد توحيد
    اگر چه مرد عاشق در بلايست
  • نکردستي تو گم در جستجوئي
    نکردي هيچ گم چون اصل داري
  • در اينجاگه تو بود وصل داري
    نيامد وقت خاموشي ترا هان
  • که داري خويش را در نص و برهان
    نيامد وقت خاموشيت آخر
  • چو مقصود تو شد در عشق ظاهر
    نيامد وقت خاموشي کنونت
  • چو گشتي در همه آفاق مشهور
    نيامد وقت خاموشي چون مردان
  • حقيقت در سوي جانان رسيدي
    کمالت بي نشاني بود و ديدي
  • از آن اسرار پيدا و نهان بد
    کمالت بي نشاني در نشان شد
  • يقين خود در کمال خود رسيدي
    گمان خويشتن هم خود بديدي
  • که او اندر درون شهباز بيند
    درت باز است آنکو ديد در باز