167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • ترا اسرار کلي وا نمايد
    سخن کز درد آيد در معاني
  • حقيقت جان و دل هم کل بسوزد
    سخن کز درد آمد در دل و جان
  • نه بد پيداست ميگوئي نگوئي
    سخن باقيست اکنون در تو بگشاي
  • که آغازي تو در انجام اسرار
    سخن باقيست جام عشق مينوش
  • درون خويش آخر وصل درياب
    سخن در وصل ميگوئي که اصلي
  • از آن اينجايگه راز نهاني
    سخن در وصل ميگوئي که ياري
  • در آن هر نکته صد راز پنهان
    سخن از وصل ميگوئي و منصور
  • از آن گشتي تو در اسرار مشهور
    سخن از وصل او گفتي حقيقت
  • که مقصود تو شد زو جمله حاصل
    سخن از وصل او ميگوي در راز
  • ز هر يک ذره صد طوفان برآيد
    وصال عشق در اينجاست بنگر
  • فنا بايد شدت در جان رسيدت
    وصال عشق اگر بشناختي تو
  • حقيقت جسم و جان در باختي تو
    وصال عشق اينجا رايگان است
  • ببين کاينجا حقيقت در عيان است
    وصال عشق خواهي خود بسوزان
  • حقيقت بود نيک و بد بسوزان
    وصال عشق خواهي خويش در باز
  • که تا گردد ترا تحقيق در باز
    وصال عشق خواهي همچو منصور
  • بيک ره شو ز ديد خويشتن دور
    وصال خويش خواهي در اناالحق
  • ز بود خود بحق شو ناپديدار
    وصال عشق رخ بنمود در جان
  • چو شمعي در ميان جمع بگداخت
    وصال عشق او را تا فنا شد
  • خدا در جان او کل بيشکي بود
    اگر چه وصل از او او با فراقست
  • حقيقت رخ نمايد وصل جانان
    کسي بايد که در يابد فراق او
  • ز نفس خويشتن بيزار گردد
    چنان در عشق باشد مبتلا او
  • که هر دم پيشش آيد صد بلا او
    کنندش سرزنش بسيار در راه
  • که خود داند يقين راز نهانش
    چنان در درد و شوق و صبر باشد
  • زنند و او تحمل ميکند پيش
    تحمل ميکند در عشق فارغ
  • نينديشد وي از فرياد و غوغا
    اگر شمشير بر فرقش در آيد