167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • حقيقت مر چنين گفتست يار او
    اگر ره ميبري در سر اسرار
  • بود کاينجا نباشد مر شکي او
    در آن حضرت بود از جان خبردار
  • ز دل باشد حقيقت صاحب اسرار
    در آن حضرت نگردد باز اينجا
  • يقين شد او عيان شهباز اينجا
    چنان در لا بود الله ديده
  • حقيقت در همه لاشيي بود او
    نگردد باز تا يکي شود باز
  • يکي بيند خدا را بيشکي او
    تو گر اين راز بشناسي در اينجا
  • تو باشي آنزمان در عين قلزم
    دم از دريا زني دريا شوي تو
  • ز بود جانت ناپروا شوي تو
    ز لا در بود الا الله رسي دوست
  • تو هم زو درنگر در ديد ديدت
    از او بنگر کز او اينراز گفتم
  • چو اعيان يافتم از کس نپرسم
    همين دم ميزنم در پاکبازي
  • که دارم در حقيقت بي نيازي
    همين دم ميزنم مي نگذرم من
  • از ايندم تا که جانرا بسپرم من
    همين دم ميزنم در شرع و تقوي
  • شدم در شرع و تقوي ذات مولي
    همين دم ميزنم اينجا يقينم
  • شدست از ذات کل در خويش بينم
    همين دم ميزنم زين برنگردم
  • که جانام يقين در سر توحيد
    همين دم ميزنم مانند حلاج
  • ز وي در ذات وي بيشک رسيدم
    دم او ميزنم اينجا نهاني
  • ز وي در ذات وي بيشک رسيدم
    دم او ميزنم اينجا که يارم
  • يقين ذات من اينجا در ازل بود
    مرا عطار اکنون پيش از اين گفت
  • نگهدار اينمهاني را ز ظاهر
    وجودت رفت خواهد در سوي خون
  • که ذات کل ز وصل آمد پديدار
    حقيقت وصل خواهد در رسيدن
  • از آن اين در حقيقت با تو بازست
    سخن اين بار از دردست و شوقست
  • از آن بنموده است اسرار اعيان
    چنانت درد عشق آمد در ايندل
  • ترا زان از حقيقت جمله ذوقست
    چنانت درد عشق آمد در ايندل
  • که جانت شد در اعيان ناپديدار
    سخن کز درد ميايد وصال است
  • در آن مر نکته صد راز نهان است
    سخن کز درد ميايد يقين است