167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • هنوز از عشق گردد عين مالک
    چو سالک جان دهد در آخر کار
  • نديده اندر اينجا نقد ديدار
    نتابد نور جان در بود جسمش
  • يقين بحر حقيقت باز ديده
    تو در کشتي نوحي فارغ ايدل
  • نظر کن در درون بحر صافي
    تو با نوحي و آگاهي نداري
  • مگر در قعر يابي جوهرت بر
    ترا زين بحر جوهر بايدت يار
  • در اينمعني تو ره بر تا بداني
    حقيقت جوهرت از اصل بنگر
  • کنم زان جوهر اينجا در فشاني
    ندارد از يقين عطار اينجا
  • که اندر عين اعيانست توفيق
    در اين بحر فنا آن جوهر عشق
  • که اندر خانه من دريافتستم
    در اين خانه است يارت ار بداني
  • در آن بحرم يکي جوهر هويداست
    درون خانه بحر کل که ديدارست
  • که جانش در بن درياي خونست
    کسي داند که اندر خانه دل
  • چگويم کاندر او فرياد رس نيست
    نيامد هيچکس زين بحر بر در
  • اگر از عاشقاني جان در او باز
    يکي درياي پر خونست تحقيق
  • کسي کو جان در او بازيد توفيق
    ز جوهر يافت اندر آخر کار
  • کسي بايد که يابد اندر او دم
    نگه کن تا در اين دريا شود باز
  • بيابد جوهر اندر عز و اعزاز
    در اين دريا چو آخر باز بيند
  • که جوهر يابي اينجا در عياني
    دم خود اندر اين دريا نگهدار
  • نبايد تا شوي تو ناپديدار
    در اين بحر معاني غوطه خور
  • تو نور جوهر الا بديدي
    در آن جوهر يکي نور است مطلق
  • در آن نور است اگر صاحب يقيني
    حقيقت شمس و ماه و چرخ و انجم
  • شده پيدا در آن نور يقيني
    همه از نور جوهر تابناکند
  • که خاک آمد خود صانع پاک
    حقيقت بحر در خاکست پيدا
  • تو باشي در عيان آن جوهر نور
    تو باشي جوهر و خود را نداني
  • نمي يابي ز خود انجام و آغاز
    بهر معني که گويم در گماني
  • صفات و فعل مي بينم غرائب
    يقين جسمت پيوسته در ايندل