167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • زنا گاهي رخ فرخ نمايد
    طلب کن پير خود در اندرون تاز
  • که با تو پير گويد در يقين راز
    طلب کن پير تا اينجا بيابي
  • که افکنده است اندر سير اينجا
    ز پير دير مينا در حجابي
  • از آن درمانده در ديد حسابي
    ز پير دير چشم خويشتن باز
  • در اسرارهايم پير کل سفت
    جهان پير است اگر دانسته باز
  • که گرديد است در انجام و آغاز
    حقيقت سالک از وي با خبر شد
  • گهي در شيب و گاهي بر زبر شد
    همي پرسيد راز جمله اشيا
  • که بود کل کند در خويش پيدا
    مکان کون ميگرديد سالک
  • که تا يابد در اينجا باز توفيق
    گهي سالک بر خورشيد بودي
  • ابا او گفتي و از وي شنودي
    گهي در پيش ماه و گاه بر عرش
  • ابا ايشان در اين شرح و بيان شد
    گهي با آتش و گه کوه و دريا
  • گهي در جستن حق کرد تلبيس
    گهي از آدم و مرگاه از نوح
  • حقيقت ز انبيا ميديد او راز
    گهي در شيث پيش پير بودي
  • درش در سوي کل آخر گشودند
    باخر پيش احمد يافت تحقيق
  • درش در ديد کل بگشود اينجا
    رهش بنمود اول سوي صورت
  • که در صورت بود معني ضرورت
    ز حسنش بگذرانيد و خيال او
  • ز عقل و قلبت و آنگه وصال او
    عيان در جان خود ديد از حقيقت
  • شده ذرات اينجا پيش بين او
    همه ذرات را در ره فکندند
  • بپرسش جمله پيش شه فکندند
    حقيقت چونکه سالک در بر جان
  • در اينجا شد حقيقت رهبر جان
    نمود خويشتن از جان يقين يافت
  • در اينجاگه عيان عين اليقين يافت
    ز جان پرسيد سالک راز بيچون
  • حقيقت کام اينجا بسندي تو
    منت کردم در اشيا جمله گردان
  • منت بودم در اينجا جان جانان
    حکايت مر بسي بشنيدم از پير
  • منم عين قلم بنوشته بر فرش
    منم جنت منم دوزخ در اينجا
  • منم عين خيال و نيست باطل
    منم اينجا و آنجا در يقين باز