167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • توئي مغز و منم درمانده در پوست
    درون داري برون بگرفته از پوست
  • حقيقت هست ديدم اين ابا دوست
    توئي در پيش ذات تو نگنجد
  • تو در جاني فکنده نفخه دم
    دل و جان روشن از اسرارت آمد
  • توئي در جملگي زان کس نبيند
    ترا ديد و ترا بيند حقيقت
  • از آن شد در عيان کل توانا
    زهي پرده برافکنده ز رخسار
  • درون جان شده در من پديدار
    چه وصفت گويم اي موجود بيچون
  • ز تو بسيار ديده حالها او
    ولي در قربتت کي راه يابد
  • که هم در اين قلم چيزي نداند
    اگر کرسي است کرسي رفته از پاي
  • فتاده دائما در شعله و تک
    اگر بادست جز بادي ندارد
  • همي گردد در اينجا از بهانه
    اگر خاک است بر سر خاک دارد
  • از آن شد ريزه ريزه گشته آن است
    اگر بحر است در شور و فغانست
  • هم از درياي فضلت مي ندانست
    کجا داند رهي در سوي تو برد
  • وگر بردست در درگاه تو مرد
    کجا يارد کس از تو دم زدن باز
  • ز تست اين زمزمه در کل آفاق
    جلالت سوخت مشتاقان درگاه
  • در اينجا گشت راز تو عيانم
    فنا کن بود من تا تو بماني
  • مکن مستم فناي کل تو داني
    بخواهي کشتنم در خاک کويت
  • ترا در عين آن توحيد جويم
    يکي ذاتست توحيد تو ما را
  • عيان در ديد آن ديد تو ما را
    اگر چه گم نکردستم ترا من
  • يقين در خويشتن از خود نظاره
    يکي ذاتست اين برهان نموده
  • از آن نور تو شد در جام پيدا
    يکي جام عجائب ساختستي
  • همي راني در اينجا عين آيات
    درون جام راح کل نمودي
  • بسر گردان شده پيوسته در خاک
    ز نورت فيض دارم هر چه ديدم
  • بجز تو هيچ در اشيا نديدم
    درون جان مرا کردي مزين
  • در اين جام حقيقت پيش بينت
    دل عطار مست جام عشقست
  • از آن بسپرده مر اسم جانم
    بديده مر ترا در سينه خويش