167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • مرا کردي بکل خورشيد تابان
    تو مقصودم بدي ايندم در الا
  • همه دلها بيک ره در ربودي
    جمال بي نشانت راحت جانست
  • از آن رو گشته ام در عشق ممتاز
    جمال بي نشانت ديده ام ذات
  • کز اينجا ميتوانم يافت توحيد
    جمالت باز ديدم در عيان من
  • کزان تابانست در جان روح قدسي
    جمالت ديدم اندر لوح ديدار
  • بجز واصل مر اين را خود که دانست
    جمالت ذات و ذاتت در صفاتست
  • حقيقت مر توئي مقصود جمله
    عيان شد ذات تو در جان من پاک
  • از آن افتاده ام در عين ناپاک
    عيان شد ذات تو تا من بديدم
  • ترا مر عاشقان جز تو ندانند
    تو لائي در همه موجود گشته
  • ز صورت نقطه در ديد پرگار
    چنان پنهاني از ديدار جمله
  • که ميداني ز خود اسرار جمله
    ترا جويان شده ذرات در ديد
  • که بر جائي همه جائي هميشه
    ز غير خود نديده در حقيقت
  • ز سير خود بديده در طبيعت
    نه از کس زاده و ني کس از تو
  • يکي مي بينيش پيش و پس از تو
    يکي ميدانمت در جوهر ذات
  • حقيقت در همه گرديده تو
    نهان از جمله و جمله از تست
  • نمائي مر ورا او ناپديدار
    کني بود وجودش جمله در خويش
  • اگر چه ميکند صد نقل اينجا
    چنان در تست عقل اينجا ربوده
  • حقيقت او هم از ديدت بسي گفت
    بسي در راه بودت روز و شب تاخت
  • که افتادست اندر ترس و در بيم
    ره تو بي نشان و بي مکان بد
  • از آن در ديد ديدت بي نشان شد
    نشان مي جست اندر بي نشاني
  • که هر دو سرنگون افتاده در خاک
    ترا چون يافت عشق راز ديده
  • هم اندر تو شده او ناپديدار
    کمالت در جمال لامکان ديد
  • حقيقت خويش در کون و مکان ديد
    نمودم زد که عشقم همدم تست
  • کنم اينجايگه يا بس چگويم
    دل و جان هر دو داري تو در اينجا
  • سر و جان بر جمال تو فشانده
    توئي با من منم در تو پديدار