167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • که مر چيزي نيابد عين مولي
    وصال شاه آن يابد که در راز
  • حقيقت نور خود را در نوشت او
    وصال آن ديد کاندر او فنا شد
  • همه ذرات در تو شد نظاره
    ترا منشور کل دادست منصور
  • نمود اينجايگه کل ديد ديدت
    ترا منشور او در عين لا داد
  • در آخر مر ترا عز و بقا داد
    ترا منشور او چون هست اينجا
  • رسيدي تو بکل در قربت لا
    ز منشورش دم کل ميزني باز
  • که او در جانت آمد پيش بينست
    از او زن دم که آدم اين بديدست
  • همي کن فاش اسرار کهن تو
    از او دم زن که در عين العياني
  • ببازت جان که در وي جان جاني
    از او دم زن وز او مگذر زماني
  • که ناگاهي رسانت در وصالت
    از او دم زن که عين بودي گردي
  • چو او در عاقبت معبود گردي
    از او دم زن که او اندر دم تست
  • ز عين او تو همدم آمدستي
    از او دم زن تو در اعيان او باش
  • ز سر تا پايت اينجا نور آمد
    ترا در نور خود داد آشنائي
  • که تا جانت شود در وصل جانان
    ترا از نور او وصل است پيدا
  • دل و جانت ز نورش پيش بين است
    ترا از نور او وصل است در جان
  • بدستت داد بيشک گنج اينجا
    ترا در وصل او تحقيق فاش است
  • در آخر چون سر و جانت ببازي
    سرو جان پيش وصلت مي ببازم
  • که از تو در حقيقت سرفرازم
    سرو جان پيش وصلت باخت خواهم
  • که هم جاني در او هم ماه تابان
    مرا از وصل تو اعيان الا است
  • ز وصل آمد چنين در گفتگويت
    ز وصلت گفتگو کردست آغاز
  • که از ديد تو در عين اليقينم
    ز وصلت اين معاني جوهر ايدوست
  • برون آورده ام چون مغز از پوست
    ز وصلت در درون بحر رازم
  • مرا کل صاحب اينراز کردي
    که جانم از تو بود و در تو گم شد
  • مثال قطره در درياي گم شد
    ز بودت باز ديدم بودت اينجا
  • مرا مقصود از روي تو حاصل
    تو مقصودم بدي در آخر کار