167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • هر آنکو کرد نيکي بد نديد او
    حقيقت در ميان خود نديد او
  • چه بد باشد ز نيکي کردن ايدوست
    بنه در پيش نيکي گردن ايدوست
  • دلا نيکي کن و بد را مينديش
    که نيکي آيدت پيوسته در پيش
  • به نيکي کوش و در نيکي سخن گوي
    که از نيکي ببردي از سخن گوي
  • مشو غره ببد کردن در اينجا
    که ناگه بشکند هر گردن اينجا
  • چنان در نيکوي خود کرد تسليم
    ز حق بد دائما با ترس و با بيم
  • نکرد آزار کس در دار دنيا
    پس آنگه رفت تا ديدار مولي
  • در آن سر مي بداني کين چه سر بود
    خوشا آنکس که اينجا با خبر بود
  • در آن سر هر که نيکي کرده باشد
    بسوي دوست نيکي بوده باشد
  • از آن جوهر همه اشيا پديدست
    ولي در قعر دريا ناپديدست
  • از آن جوهر در اينجاي بي نشانست
    که کس اسرار جوهر مي ندانست
  • از آن جوهر که در جانست پيدا
    حقيقت نور جانانست پيدا
  • از آن نورست تابان هر دو عالم
    نمايد نور خود در جان دمادم
  • از آن نور است اينجا جوهر جان
    که در صورت شدست اينجاي رخشان
  • از آن نور است در آيينه آب
    که ميگردد وي اندر کل با شتاب
  • حقيقت نور ذاتست و در او گم
    شده هر ذره همچون عين قلزم
  • از آن نوري تو اي گمکرده راهت
    که اشيا بود در ديدار شاهت
  • ز اصل ذات کل پيوسته بودي
    از آن در جزو و کل پيوسته بودي
  • سوي خاک آمدي از عالم پاک
    وطن کردي عجب در حقه خاک
  • سوي خاک آمدي کردي وطن تو
    شدي تابان عجب در عين تن تو
  • سوي خاک آمتدي اي نور جانان
    وطن کردي در اينجا گشته پهلو
  • ز يک جوهر دمادم لون بر لون
    عجايب ساختي در عالم کون
  • عجب نقشي کنون در حقه خاک
    ز بهرت هست گردان عين افلاک
  • در اينجا منزلي کردي عجب خوش
    ز باد و آب و خاک و ديد آتش
  • در اينجا منزلت نبود حقيقت
    که خواهي کرد از اينمنزل طريقت