167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • حقيقت ذات شد احمد در آندم
    بر او ارزني بد هر دو عالم
  • يقينش زان بد اينجا در نبوت
    که ديد آن شب ز اندر عين قربت
  • حقيقت حق شد و هم حق بديده
    در اينجاگه بکام دل رسيده
  • چنان بد در صفا ديدار اسرار
    که بد خود جان و دل اندر يقين يار
  • حقيقت چون چنان خود ديد در حق
    حقيقت من رآني گفت مطلق
  • ابا حيدر نهان سر بيان کرد
    علي را نيز هم در خود عيان کرد
  • حقيقت چون تو خود را در ببيني
    چو حيدر فارغ از هر بد نشستي
  • مگو اسرار با جاهل حقيقت
    که جاهل هست در عين طبيعت
  • اگر مي راز گوئي با کسي گوي
    که آرد مر ترا او روي در روي
  • يکي باشد ابا تو در معاني
    ابا او صرف کن اين زندگاني
  • مگو اسرار حق جانا تو با عام
    بترس از عام در شرح کالانعام
  • که اينجا اصل هست و فرع بنگر
    حقيقت اين بيان در شرع بنگر
  • بيان در شرع ايندم ميرود کل
    که مرعين حقيقت را تو بي ذل
  • چو راز دوست با خود گفتي اينجا
    در اسرار خود را سفتي اينجا
  • رسيدت در مشام جان حقيقت
    شدي فارغ تو از عين طبيعت
  • از آن دم در زدي اندر دم دوست
    که ديدي مغز جانت را تو بي پوست
  • از آن داري تو سر عشق دلدار
    که ميگوئي همه در ديدن يار
  • خدا بنمود رازت گفت سرباز
    در آخر پيش روي يار سرباز
  • تو اينجا يافتي تا خوش بداني
    که بگشاده در گنج معاني
  • ترا اين گنج معني دوست دادست
    حقيقت گنج اينجا در نهادست
  • ز دنيا گر چه در آخر فنايست
    هميدون عاقبت ديد لقايست
  • ز دنيا گفتن تو راز حق بود
    که گوشت در يقين از دوست بشنود
  • در اين دنيا بجز نامي نماند
    که هر کس را سرانجامي نماند
  • بجز نيکي مکن در هيچ بابي
    که تا هرگز نه بيني تو غذابي
  • ز نيکي حق در اينجا رخ نمودست
    ز نيکي جملگي پاسخ نمودست