167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • ز تو عطار در گفت و شنيدست
    چگويم کز هويدا نا پديدست
  • تو گنجي داده عطار در خويش
    که پرده بر گرفت اينجاي از خويش
  • توئي گنج و توئي منصور معني
    دميده در دم خود صور معني
  • در اينجا جوهري داري چو منصور
    که خواهد بود آن جوهر پر از نور
  • چو منصور است با تو در ميانه
    ز کشتن بين حيات جاودانه
  • حيات جان تو بعد مماتست
    در آخر مر ترا ديدار ذاتست
  • حياتي يافت خواهي آخر کار
    که ماني تا ابد در وصل دلدار
  • حياتي يافت خواهي عاشق آسا
    که باشي بيشکي در عشق يکتا
  • دهد آن جمله را مر جمله عشاق
    که تا گردند در آخر همه طاق
  • بنوش آن جام مي بي عين در خواست
    يقين مخفي شو اندر چار و سه شش
  • بنوش آن جام از سلطان جمله
    که جان باشد در آن لحظه مرا راست
  • درون باز يار در خلوت گزيدند
    چو احمد نوش کرد اين جام اينجا
  • بشد چون ديگران او مست دلدار
    در آن هستي حقيقت گشت هشيار
  • جمال جاودانش شد پديدار
    در آن مستي چنان هشيار حق بود
  • که از مستي بکل ديدار حق بود
    در آن مستي اساس شرع بنهاد
  • حقيقت اصل کل در شرع بگشاد
    رموز سر جانان با کس نگفت او
  • بجز حيدر ز ديگر مي نهفت او
    چنان در قربت دانش عيان شد
  • چنان بد دائما در عشق آگاه
    که ميدانست ايجا راز بيچون
  • که او بد در حقيقت رهبر دوست
    سجود دوست کرد و شکر او گفت
  • وليکن شهر ز ديد خود نهان شد
    چنان در سير قربت رفت جاويد
  • اگر چه در نمودش جيد آمد
    از آن بالاتر آنجا گه طلب کرد
  • تمامت افرينش در عرض ديد
    چنان ديد اندر اينجا عين ديدا
  • در آخر گر چه کل ديد آفرينش
    که ميخواهست کل بيند عيان يار
  • همه در خود بديد اندر حقيقت
    نمود ذات پاک انبيا رفت
  • همه در خود بديد اندر يکي بود
    وجود پاک او حق بيشکي بود