167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • فنا کرد اختيار و بود خود يافت
    ترا در جزو و کل محبوب خود يافت
  • چنان در عشق تو حيران شده هست
    که صورت پيش ذرات تو بشکست
  • همه بي روي تو هيچست اينجا
    حقيقت پيچ در پيچست اينجا
  • وصالم يافت در عين دلم او
    نمود خويشتن زد بر عدم او
  • چنان واله و حيران يکي يافت
    که خود ذات تو در خود بيشکي يافت
  • ز تو منصور اين عز و شرف ديد
    حقيقت جوهر تو در صدف ديد
  • وصال دوست را شايد يکي گو
    وجود خويش در باز و چنان گو
  • نشايد عشق جانان ناتوان را
    کسي بايد که در بازد جهان را
  • کمال عشق در وي راز باشد
    ز عشق دوست او سرباز باشد
  • جمال دوست بيند در عيان او
    بماندي بي نشان جاودان او
  • حقيقت بود خود يابد ز صورت
    يکي بيند در اينجا بي کدروت
  • اگر کشته شوي در قربت يار
    رسي اندر زمان حضرت يار
  • اگر کشته شوي در پيش جانان
    شوي خورشيد همچون ماه تابان
  • تو باشي جزو و کل را ديد در ديد
    از اين سر ز من بتواني اشنيد
  • يقين ميدان که کشتن در بريار
    به از اين زندگاني تو عطار
  • هزاران جان چه باشد تا فنايت
    کنم اينجايگه در خاک پايت
  • ز دست صورت اندر صد بلايم
    بکش وآنگه رسان در ديد لايم
  • از اينصورت اگر چه راز ديدم
    بمردم از خود و در تو رسيدم
  • وليکن گر چه صورت هست در وي
    حقيقت مستي دارم از اين مي
  • مرا عشقت بخواهد کشت تحقيق
    که تا يابم در آخر دوست توفيق
  • بکش عطار را تا باز يابم
    جمالت را و در خدمت شتابم
  • در اين بند و بلا او را بخواهي
    تو گشتي حاکمي و پادشاهي
  • در اين بند و بلا او هست تسليم
    حقيقت فارغت از ترس وز بيم
  • در اين بند و بلا مستانه و خوش
    گهي تسليم هست و گاه سرکش
  • در اين بند و بلا چون رخ نمائي
    ورا بندي تو از دل برگشائي