167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • تو بيچون آمدي در لوح بيشک
    قلم بنوشته اينجاگه تو از يک
  • تو بيچون آمدي از مه بماهي
    چگويم دوست در چشمم چو ماهي
  • تو بيچون آمدي از مشتري باز
    در اينجا باز ديدي بيشکي راز
  • تو بيچون آمدي در عين انجم
    ز نور خويش کردي جملگي گم
  • تو بيچون آمدي در ديد آتش
    ترا آتش شده اينجايگه خوش
  • تو بيچون آمدي در مخزن باد
    يقين مر باد از تو گشت آباد
  • تو بيچون آمدي در معدن کان
    حقيقت لؤلؤ و دراست و مرجان
  • وصال کعبه تو يافت منصور
    از آن شد در همه آفاق مشهور
  • چنان شو همچو اول در همه ديد
    مگرد اين بار اندر گرد تقليد
  • چنان شو در همه يکتا نموده
    که مي خود گفته باشي يا شنوده
  • چنان شو همچو اول در همه گم
    که عالم قطره بد تو عين قلزم
  • صفاتت محو کن تا کل شوي ذات
    اگر چه خود يکي ديدي در آيات
  • صفاتت محو کن بيچه و چون
    حقيقت محو شو در هفت گردون
  • حقيقت محو شو در نور خورشيد
    برافکن مشتري با نور ناهيد
  • حقيقت محو شو چون خود نمودي
    که چون خورشيد در گفت و شنودي
  • چنانت عاشقان در جستجويند
    که کلي خود تواند و خود تو گويند
  • حقيقت عقل دور انديش داري
    از آن سودا همه در پيش داري
  • بخواهي ريخت بيشک خون جمله
    که هستي در درون بيرون جلمه
  • تو بودي بيشکي ديدار منصور
    که کردي فاش خود در جمله مشهور
  • تو بودي بيشکي در خود نمودار
    ز عشق خويش رفتي بر سر دار
  • همه ذات تو ديد و خويش در باخت
    ميان عاشقان خود سر برافراخت
  • همه ذات تو ديد اينجاي تحقيق
    در آخر شد فنا و يافت توفيق
  • چنان در بحر ذاتت خورد غوطه
    نه بي رزق و نه بي تدبير فوطه
  • که خود را در اينجا جوهر تو
    بسوزانيد مر هفت اختر تو
  • چنان اندر صفاتت گشت موصوف
    عيان در قرب ذاتت گشت موصوف