167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • پر از ماهي و مر حيوان در او بين
    حقيقت چون ببازي تو بتو بين
  • در او گند طبيعت بوي دارد
    همي خوردن هم از خود خوي دارد
  • زهي نادان که کار از دست رفتست
    که دشمن در درونت خوش بخفتست
  • تو فارغ همچو حيواني که انبار
    کني در ذات خود از خويش مردار
  • تو نفس کافر اينجا دوست کردي
    از آن پيوسته در اندوه و دردي
  • حجاب جسم و تن خوردست و خوابست
    تنت پيوسته در عين عذابست
  • در اين دوزخ بلاي جاودانيست
    که مردن بهتر از اين زندگانيست
  • در اين دوزخ بمردي ايدل تنگ
    گرفتار بلا با نام و با ننگ
  • در اين دوزخ چنان فارغ نشستي
    عسل خوردي ولي عين کبستي
  • در اين دوزخ چنان شادي و آزاد
    که از جانت نياري لحظه ياد
  • در اين دوزخ بلا ديدي دمادم
    خوشي بنشستي اندر وي تو خرم
  • مباش ايمن که خواهي ماند دائم
    تو در دست شباعي و بهائم
  • چو مردان باز کن خوي از طبيعت
    بخورد و خواب کم شو در طبيعت
  • باب پاک معني کن طهارت
    فرو ميران در اينجا گاه نارت
  • بکش بر آتش نفس لطيفت
    که معني هست در اين سر حريفت
  • چو باطن پاک کردي درد عاشق
    بخود تا در فنا گردي تو لايق
  • چو باطن پاک کردي در فنا کوش
    شراب صرف وحدت را تو کن نوش
  • چو باطن پاک کردي باز بين راز
    چو شمعي در وصال دوست بگذار
  • چو باطن پاک کردي يار بيني
    وراي نفس در اسرار بيني
  • چو باطن پاک کردي جمله ذرات
    نظر کن در عيان نفخه ذات
  • صفات جمله اشيا بر تو پيداست
    حقيقت ذات در جانت هويداست
  • صفات آفتاب روح مي بين
    که آغازت از اين بد در نخستين
  • صفات زهره در شمس و قمر بين
    حقيقت کوکبان را سر بسر بين
  • صفات هر چه يابي سوي افلاک
    همه پيداست در تو خفته بر خاک
  • صفات عرش جسمست تا بداني
    در او پيدا همه راز معاني