167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • خدا بيند خدا صورت نداند
    وگر داند در او حيران بماند
  • چو جان شد جسم آمد در سوي خاک
    نهان گرديد زير چرخ افلاک
  • حجابي نيست صورت اندر اين خاک
    که اينجا مي شود هم محو در پاک
  • در اينجا صورتت مانند خونست
    ولي اين قصه با مل رهنمونست
  • حقيقت همچو جان اينجا شود گم
    مثال قطره در درياي قلزم
  • حقيقت قطره چون در بحر پيوست
    يقين هم نيست گردد کاندر او هست
  • دگر هم آب شد اينجا روانه
    رسد در آب اينجا بي بهانه
  • که عطار است اينجا راز ديده
    ز خود مرده در اينجا باز ديده
  • چنان اين سر در اينجا باز ديدست
    که خود مردست وين کل راز ديدست
  • در آخر ترک خواهد بد ز صورت
    ببايد شد از اين معني ضرورت
  • ببايد شد از اين دنياي غدار
    نبايد بست دل در دهر خونخوار
  • چو مردان از دم او کن کناره
    مکن در سوي آن ملعون نظاره
  • ترا دنيا خوش آمد اي بردار
    چو ققنوس اينزمان در سوي آذر
  • ترا دنيا چنان در قيد کردست
    که مرغ جانت اينجا صيد کردست
  • نخواهي يافت آخر مي رهائي
    چرا بيچاره در قيد و بلائي
  • جهان و هر چه در روي جهان است
    چو يک ذاتست چون يابد جهان است
  • جهان بگذار و بگذر زو يقين تو
    چو مردان باش در خود پيش بين تو
  • جهان بگذار چون مردان و ديندار
    نمود خويش در عين اليقين دار
  • جهان بگذار و همچون او فنا شد
    در آن ديد جهان عين بقا شو
  • چه ديدي آخر از دنيا چگوئي
    که سرگردان در او مانند گوئي
  • ز دنيا هيچ دل شادان نباشد
    عجب در غرق اين دريا فتادي
  • در اين دريا بسي کشتي نظر کن
    دل خود را از اين دريا خبر کن
  • در اين دريا هر آن کشتي که يابد
    شتابان سوي آن کشتي شتابد
  • ز دنيا بگذر اي دل يکزمان تو
    مبند اينجاي خود در جسم و جان تو
  • دلا چون آخر کارست در خاک
    ترا جا و مقام از ديد افلاک