167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • نميداني جوابي دادن او را
    که باشد در خور جانان نکو را
  • نميداني که راهت از کجايست
    از آن جان تو در خوف و اينجايست
  • دمي گويد منت بيرون فکندم
    دمي گويد منت در خون فکندم
  • دمي گويد مترس و خوش همي باش
    گهي در آب و گه آتش همي باش
  • دمي تاجت نهد بر سر ز شاهي
    دميت از مه در اندازد بمائي
  • دمي در خاکت اندازد بخواري
    نباشد زهره تا سر را بخاري
  • بجز آنکو در اين ره درد يابد
    چو مردان خويشتن او فرد يابد
  • گهي در بار غم مانند منصور
    بسوزد تا شود کلي علي نور
  • نميداني که يارت با تو چونست
    گهي در راستي گه با سکونست
  • کند بودت که تا رازش بگوئي
    ندانم تا در اينمعني چگوئي
  • نمي ياري بترک جان خود کرد
    که چون منصور گردي در همه فرد
  • نمي ياري چو آدم در ره او
    فتادت تا رهي بر درگه او
  • نمي ياري دمي تا راز بيني
    وصال شه در اينجا باز بيني
  • نمي ياري وصال شاه ديدن
    گذشتن از خود و در وي رسيدن
  • طبيعت مر ترا در دوزخ انداخت
    وجودت از تف اين نار بگداخت
  • بخواهد کشتنت در عين اين نار
    تو همچون کافري دادست زنار
  • بت نفس تو کافر مرد خواهد
    شدن در آتش اينجا گه نکاهد
  • شکست اين و يقين را باز جو تو
    ابا جانت در اينجا راز جو تو
  • بصورت مبتلا تا چند باشي
    در اين عين بلا تا چند باشي
  • ترا چون نيست دردي کي شود دوست
    ترا چون نيست مغزي باش در پوست
  • از آني مانده در زندان بمانم
    که خود بيني چو او بيشک دمادم
  • بود کز سر معني باز يابي
    رسي در منزل آنگه شاه يابي
  • ترا چون نيست رهبر بر سر راه
    بماندستي چو روبه در بن چاه
  • تو رهبر را طلب کن در دل ريش
    وز او بگشاي کلي مشکل خويش
  • حجاب از پيش بردارد در آخر
    شود مخفي و بود او بظاهر