167906 مورد در 0.11 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • چو عشق روي تو آمد در اينجان
    حقيقت فاش گفتم راز جانان
  • چو عشق روي تو ديدار بنمود
    مرا آنجا در اسرار بگشود
  • چو عشق روي تو خورشيد جان بود
    مرا اينجا در اسرار بگشود
  • نميدانست کس عشق تو جانا
    ز من شد بعد از اين در جمله پيدا
  • ز من پيدا شد اسرار يقينت
    که من بودم در اينجا پيش بينت
  • کنون سر با تو و سر با تو دارم
    که هستي در حقيقت غمگسارم
  • سرو کارم کنون سوي تو افتاد
    که خبر با بار در کوي تو افتاد
  • بماند تا ابد بسته در اين پاي
    نيارد وقت بيشک جاي بر جاي
  • بود طالب کسي کو راز بيند
    در اينجا ديد شرعت باز بيند
  • ره شرعت سپردم اينزمان من
    نهادم در برت کون و مکان من
  • همه در تست بردار اين گمانرا
    که تا بيشک يکي بيني عيان را
  • همه در تست اي اول نديده
    ز ديد وصل او نامي شنيده
  • گمانت آنچنان بگرفت در بند
    که از اسرارت اينجا گه بيفکند
  • گمانت آنچنان محبوس دارد
    که اين در بر تو کل بدروس دارد
  • گمان بردار اي بنموده خود را
    فکنده تهمتي در نيک و بد را
  • گمان بردار اي عين العيان تو
    دگر کن شرح و ديگر در بيان تو
  • حقيقت بين تو در عين شريعت
    شريعت خود بدان بيشک حقيقت
  • حقيقت بيشکي چون راه داري
    در او ديدار روي شاه داري
  • حقيقت جمله مردان يافتستند
    در او از جان و دل بشتافتند
  • حقيقت هر که اينجا يافت در خود
    برش يکسان نمايد نيک يا بد
  • حقيقت جوهري اندر تو پيداست
    کز او در جمله عشق و شور و غوغاست
  • حقيقت در تو بنمودست ديدار
    اگر مردي يقين خود را پديد آر
  • تو پيري در درون داري حقيقت
    نديده پير خود گويد شفيقت
  • ز پير عشق بستان جام و کن نوش
    چو احمد جامه تحقيق در پوش
  • ز پير ار جام بستاني دمادم
    بيارت در رساند او به يک دم