167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • چنانم در تجلي فارغ و خوش
    که گه آبي شوم من گاه گه آتش
  • چنانم در تجلي چون فلک من
    که ديدم ذات اشيا يک بيک من
  • چنانم در تجلي ديد رويت
    که هر دم سر نهم بر خاک کويت
  • چنانم در تجلي راز گويان
    نه با عصفور با شهباز گويان
  • ز عشقت گفتم و در درد مردم
    شدم من زنده و اين گوي بردم
  • ز عشقت آگهم اي جان من تو
    در اين عالم خور تابان من تو
  • ز عشقت آگهم اي راحت جان
    از آن مي بارم از خود در و مرجان
  • ز عشقت آگهم در آخر کار
    که خواهم کشتنم آخر چنين زار
  • ز عشقت آگهم اي جان جانم
    که خواهي کشت آخر در نهانم
  • منم در چشم تو بينائي تو
    منم دردست تو گيرائي تو
  • منم در ديد ديدار تو پنهان
    نمود و رخ چنين ميگوي و ميدان
  • منم در تو چنين خوناب بر جاي
    روانه گشته چون سيلاب اينجاي
  • منم در تو چو خاک افتاده اينجا
    ترا کرده زديد خود مصفا
  • منم چون کرده اينجا در تن تو
    فتاده خرد کرده مسکن تو
  • مرا بشناس و مي بينم دمادم
    نموده عين ياهويت در ايندم
  • منم يا هو يقين در کل اشيا
    منم بر جمله اسرار دانا
  • نگر قرآن من تا راز داني
    در اينجا سر ذاتم باز داني
  • نگر قرآن من در جمله اشيا
    که کل از نور قرآن گشت پيدا
  • اگر اسرار قران گشت موصوف
    ترا بيشک شوي در جمله معروف
  • چو قرآنست اينجا راز بيچون
    نموده ذات خود در بيچه و چون
  • بقرآن کن تقرب از دل پاک
    که تا گردي تو روحاني در اين خاک
  • بقرآن کن تقرب همچو منصور
    کز اين سر گشت در آفاق مشهور
  • ز قرآن يافت در قرآن قدم زد
    نمود خويش کلي بر عدم زد
  • ز قرآن او حقيقت رهنمون شد
    ز شوق عشق در درياي خون شد
  • ز قرآن درگشا تا راز يابي
    تو چون منصور خود در بازيابي