167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • منم بيچون ترا چون آفريدم
    نمي يابي در اين جاويد ديدم
  • منم کردم بيان در هر معاني
    هر آن چيزي که گفتم خود بداني
  • گمان داري از آني مانده بر در
    مهي دريافته وصلم منم خور
  • رسانم آخرت تا باز يابي
    مرا ديدار خود در راز يابي
  • مرا بنگر که خود رامن ببيني
    در اين بودم اگر صاحب يقيني
  • مرا بنگر تو در ذرات عالم
    که ميگويم ترا سر دمادم
  • خبر کن از من اين بود وجودم
    که من رخ اينزمان در سر نمودم
  • خبر کن جمله از خورشيد رويم
    که من در جمله اندر گفتگويم
  • خبر کن جمله از من تا بدانند
    چو در تو ديدنم حيران بمانند
  • منم يعقوب يوسف در درونم
    ز من پرس از وصالش تا که چونم
  • جمال يوسفم در مصر جانست
    ز من بيشک همه شرح و بيانست
  • منم يوسف جمال آفتاب است
    شده ذرات من در نور و تابست
  • منم يوسف که عين جاه ديدم
    در آخر رفعت اين چاه ديدم
  • جمال من چنان غوغا فکندست
    که اول شور در جانها فکندست
  • جمال من يقين عين جمال است
    زبانها در جلالم گنگ و لالست
  • چو من ره بردم و راهت نمودم
    در بسته برويت بر گشودم
  • جواهر نامه کردستم ترا فاش
    زماني در يقين مانند من باش
  • بسوي من رسي بنگر سلوکم
    که در معني عيان شمس الدلوکم
  • ايا سالک گر اينجا باز بيني
    تو مر عطار در خود باز بيني
  • مرا در خويشتن بين تا بداني
    چنين شوگر چو من صاحب يقيني
  • چنان خود در درون خود باش ساکن
    که تا باشي تو از دلدار ايمن
  • چنانت رخ نمايم در دل و جان
    که بنمايم يقينت جان جانان
  • کرا مي گوئي اين اسرار عطار
    که در خوابند جمله نيست هشيار
  • شود مر سالک او راه ديده
    در آخر مر جمال شاه ديده
  • که جز جانان نبيند نيز مرحم
    چنان واصل بود در کؤن عالم