167906 مورد در 0.12 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • چو يوسف باز ماندي در اسيري
    درون چاه تو بدر منيري
  • ترا اين عشق کرد اندر بن چاه
    فرو انداخت ديگر در بن چاه
  • ترا يوسف نموده رخ در اينجا
    همه ملک دلت پر شور و غوغا
  • نمي بيني تو يوسف را در آن ديد
    نخواهي ديد ديگر اين که بشنيد
  • ترا يوسف جمال خويش بنمود
    در اينجا گه وصال خويش بنمود
  • جمال يوسف اينجا رخ نموداست
    فراز تخت جان در عين بودست
  • نديدي يوسف و در خون بماندي
    ز وصل يوسفت بيرون بماندي
  • ترا گم کرده ره عقل پر انديش
    جمال يوسف بد در عيان پيش
  • نبرد او راه و تو از ره بينداخت
    چو پروانه ترا در شمع بگداخت
  • چو يوسف با تو در پرده نشستست
    وجود تو ترا از دور خستست
  • ترا يوسف جدا و تو جدائي
    از آن در فرقت و عين بلايي
  • ترا يوسف بشد از پيش ناگاه
    فتاده گشت يوسف در بن چاه
  • ز تو شد دور و اندر چاه غم ماند
    در آن منزل ميان لانعم ماند
  • دو عالم در رخ او کل عيان بين
    رخش خورشيد برج لامکان بين
  • دو معني دارد اين گر راز داني
    دو معني در يکي کل باز داني
  • چومردان راه بر تا راه يابي
    در آن ديدار ديد شاه يابي
  • که بر خواند در اينجا راز عطار
    که داند عاقبت مر ناز عطار
  • چنان در عين دانائي فتادست
    که سر از دور پيش جان نهادست
  • که ميداند يقين تا جايش اينجا
    که او پيداست در پنهانش اينجا
  • چنان از شوق جانانست در ذات
    که هم ذاتست گوئي جمله ذرات
  • مقامي دارد او را در مقالت
    کز آنجا يافت او عين سعادت
  • چو من رفتم چه کفرست و چه دينست
    که در آخر مرا عين اليقين است
  • مرا بنموده ره در سوي خود او
    بکردم فارغ از هر نيک و بد او
  • منم اصل اندر اينجا وصل ديده
    ترا در پرده ديد اصل ديده
  • منم اصل و منم وصل و منم ذات
    که بنمودم ترا در ديد ذرات