167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • در ايندم کن نظر تا جان ببيني
    بجان بنگر تو جانان ببيني
  • در ايندم کن سوي جانان نظر تو
    اگر از سر جان داري خبر تو
  • اگر در سر جان ره برده تو
    چرا مانده درون پرده تو
  • اگر از سر جان داري نشاني
    تو باشي در عيان صاحبقراني
  • تو اوئي او بتو پيدا نموده
    عيان ذات در اشيا نموده
  • تو اوئي اي جمال او نديده
    ميان خاک ره در خون طپيده
  • تو اوئي اي نديده کام اينجا
    فتاده در بلا ناکام اينجا
  • تو اوئي او درون تست گويا
    نهان در وصل خود را گشته جويا
  • دلت نوريست بس افتاده در خون
    از آن بيني پر از خون طشت گردون
  • دلت نوريست در گردون گرفته
    خود اندر خاک مانده خون گرفته
  • چرا گويد حکيم پاک ديده
    در اينجا بود سر پاک ديده
  • در آخر حکمتش افزود بيچون
    خدا را باز ديد او بي چه و چون
  • چو خود را کرد پنهان سوي آن ذات
    عيان شد در حقيقت زو هر آيات
  • در آن قربت که بودش حد و امکان
    سلوکي کرد و خود را کرد پنهان
  • بسوي قاف قربت رفت و بنشست
    در از عالم بروي خود فرو بست
  • در از عالم بسوي خود فنا کرد
    پس آنگه رخ بدرگاه خدا کرد
  • در آن قاف قناعت بود چندان
    که راجت يافت دروي حد و برهان
  • چو يکسان شد از آنسان برگذشت او
    بساط جزو و کل را در نوشت او
  • چو يکسان شد حقيقت يافت آخر
    چو مردان در رهش بشتافت آخر
  • زهي آنکس که عزلت جست آخر
    که در باطن شدش اسرار ظاهر
  • ز خوني آمدي پيدا تو بنگر
    در اينراه اصل خوني نيک بنگر
  • ز خوني گشته تو مدتي چند
    فتاده همچو مرغي مانده در بند
  • ز خون نه ماه در عين رحم دوست
    فرو بست او ز حکمت بر تنت پوست
  • بسي خون خوردي و راهي نديدي
    که خود جز در پن چاهي نديدي
  • در اين چاه بلاماندي تو پر خون
    رهي نابرده از اين چاه بيرون