167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • زمين از سير او شد جمله ذرات
    نهاده روي خود در فيض آن ذات
  • شد است از عشق خود او ريزه ريزه
    چو دريا نيز در شور و ستيزه
  • زمين و آسمان و چرخ و افلاک
    شود اينجا نهان در بوته خاک
  • هر آن فيضي که ميريزد ز گردون
    در اينجا خاک دارد بيچه و چون
  • هر آن فيضي کز آن حضرت در آيد
    حقيقت خاک قدرت مينمايد
  • چو حق در خاک رخ بنمود اينجا
    از آن آدم شده صاف و مصفا
  • هر آن فيضي که ميريزد ز افلاک
    شود اينجا نهان در بوته خاک
  • شود اينجا حقيقت جوهر ذات
    نمايد از همه در عين ذرات
  • در اينجا هر که اين جوهر نديداست
    ولي آينده اينجا ناپديد است
  • در اينجا جوهر ذات و صفاتست
    نمود او صفاتش نور ذاتست
  • از آن مقصود بد در آفرينش
    که تا پيدا نمايد هر دو بينش
  • زوالي نيست در ذات و صفاتش
    که بي نقصانست اثبات حياتش
  • نمي ميرد کسي بشنو بيانم
    که زين بحر فنا در ميچکانم
  • صفات اينجاگه در اسم آمد
    از آن نورش به پيشت جسم آمد
  • تن از خاکست جان از جوهر پاک
    مرکب گشته نور و اسم در خاک
  • يکي دان اصل ذات اينجا بمعني
    که در اين سر بداني ذات مولي
  • همه ذاتست و بهر نقش پيداست
    وليکن عقل در شين است و شيداست
  • تو زان گلشن در اينجا آمدستي
    هم از اين گلختي روشن شدستي
  • در اين گلخن بمانده گلشني باش
    بقدر خويش بي کبر و مني باش
  • در اين تاب و تب آتش همي سوز
    بريز اين ريزه و گلشن هميسوز
  • تو در آن روشني کرده نظاره
    نماند ريزه وانگاهي چه چاره
  • تو چون در گلخن هستي بمانده
    خود اندر عين خاکستر نشانده
  • در اين گلخن بماندستي بناچار
    شدي از دود گلخن خسته و زار
  • تو تا در گلخن صورت اسيري
    نه بيني آنچه جوئي پس چه چيزي
  • در اين گلخن سراي عالم چشم
    شود پيدا ز بود و مي نهد اسم