167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • در اينجا بازبين تو سر اول
    ترا اينجا نموده کل مبدل
  • چنان دارد نظر در صبحگاهان
    که تا بنمايدش رخ جان جانان
  • در اينجا ديدن يارست درياب
    به وقت صبح اينجا گاه بشتاب
  • نظر کن در همه اشيا سراسر
    که جان ميبارد از فيض تو آخر
  • در ايندم گر دمي بر خون زني تو
    وطن بالاي اين گردون زني تو
  • در آندم گر کني اينجا نگاهي
    پر از نور است از مه تا بماهي
  • ز عشق روي آن خورشيد ذرات
    در آندم مانده اندر عين آيات
  • همه در عکس نور ذات رقصان
    شوند و هر يکي گردند تابان
  • در آندم چون به پيشش روي آرند
    بمستي خويشتن زان سوي آرند
  • بسوزند و شوند آن جوهر اصل
    که آدم يافت در جنات اين وصل
  • بسوز ايدل که همدردي نديدي
    در اينره همچو خود فردي نديدي
  • بسوز ايدل که همراهانت رفتند
    در اينره خفته تو ايشان نهفتند
  • بسوز ايدل که ماندستي تو غمناک
    در اينماتم سراي کره خاک
  • بسوز ايدل چو تو مستي در اينراز
    بد آخر تا نماني ذره باز
  • بسوز ايدل که ديد يار ديدي
    در اينجا غصه بسيار ديدي
  • بسوز و نيست شو در نفخه ذات
    که آنگه بازيابي عين ذرات
  • ترا اصل است بادي عمر بر باد
    کجا در باد ماند خاک آباد
  • ترا چون اصل خاک و باد و آبست
    فتاده آتشي در دل چه تابست
  • تو اين بنهاده در پيش خود تو
    شده قانع بسوي نيک و بد تو
  • چنانت آتش اينجا بر فروزند
    که خشک وتر در اينجا گه بسوزند
  • چنين کن اينچنين در آخر کار
    که تا پرده بسوزاني بيکبار
  • بسوز اين پرده در ديدار جانان
    چو خواهي باشي برخوردار جانان
  • در آنساعت که اين پرده برافتد
    ترا آندم نظر بر جوهر افتد
  • در آنساعت که اين پرده نماند
    ترا جوهر بنزد خويش خواند
  • حجاب آندم که برگيرد به بيني
    يکي اندر يکي گر در يقيني