167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • مرا از من تمامت بستدي تو
    نيم من در ميان کلي خودي تو
  • بتو چندي شده اجرام ظاهر
    بتو چندي دگر در عشق قاهر
  • در اينجا کعبه و دير است اينجا
    درون کعبه هم دير است اينجا
  • چه در کعبه چه بتخانه همه اوست
    درون هر دو اينجا دمدمه اوست
  • چنان گم کرده ام خود را در اينجا
    که گه پنهان کند گه خويش پيدا
  • تو در اين دير مينا خوش نشستي
    دل اندر ديدن اين دير بستي
  • گذر کن زين در دير بهانه
    که ميدارد ترا دائم فسانه
  • بدانستند کاينرا نيست بنياد
    در اينجا خاک خود دادند بر ياد
  • بدانستند آخر مر زوالي است
    در اينمنزل مقام قيل و قالي است
  • مقام حيرتست و رنج و ماتم
    که باشد در مقام رنج خرم
  • سراي پانزده گر راز بيني
    همه در بود خود مر باز بيني
  • توئي خوان سپنج و در تو موجود
    که بودت از نمودت باز بنمود
  • شده چيزي که تا گم کرده تو
    همي جوئي ولي در پرده تو
  • در اين دادي بسي گمگشته و ره
    نبرده هيچکس زينراز آگه
  • که تا آخر چه خواهد بود آخر
    فرو مانده تو در آن عين ظاهر
  • که جائي هر کسي را ره نمايد
    در اين معني دل آگه نمايد
  • کسي را سوي من آگه رساند
    در اين معني دل آگه نمايد
  • بسي رفتند و آگاهي ندارند
    که ايندم در عيان ديدار يارند
  • بسي رفتند گه در شيب و بالا
    بمانده ره نبرده سوي آلا
  • در آن وصلند اصل يار ديده
    حقيقت جمله وصل يار ديده
  • نهان در يار پيدا گشته ايشان
    زبودش جمله يکتا گشته ايشان
  • کنون در وصل حيرانند جمله
    از آن پيدا و پنهانند جمله
  • در آن عين فنا ديدار رازند
    بود حق را بکلي بي نيازند
  • برستند و همان سرباز ديدند
    در آن حضرت ز بود خود رميدند
  • بقدر خويش ايدل تا تواني
    که در يابي ز خود راز نهاني