167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • خيالات ثوابت در خيالم
    چنان آمد همي بي حد و بي مر
  • که اندر چرخ کحلي کرده ترکيب
    هزاران در و مرواريد و گوهر
  • چرا بارد به نطق آن در دريا
    چرا سايد به نوک اين مشک اذفر
  • در اين جنبش اگر جز قوت نفس
    فلک را علتي يابند ديگر
  • تو عقلي بوده اي در بدو ابداع
    هدايت را چنان لابد و درخور
  • تو بيش از عالمي گرچه درويي
    چو رمز معنوي در لفظ ابتر
  • جهان از فتنه طوفانست و در وي
    پناه و حلم تو کشتي و لنگر
  • مرا درگاه تو قبله است و در وي
    اگر کفران کنم چه من چه کافر
  • که گر تقرير آن بودي در امکان
    زبانم اندکي کردي مقرر
  • زهي معمار انصاف تو کرده
    در و ديوار دين و داد معمور
  • قضا در موکب تقدير نفراشت
    ز عزمت رايتي الا که منصور
  • قدر در سکنه ايام نگذاشت
    ز عدلت فتنه اي الا که مستور
  • تو پيش از عالمي گرچه درويي
    چو رمز معنوي در کسوت زور
  • نسيم لطفت ار با او بکوشد
    نهد در نيش کژدم نوش زنبور
  • تواند داد پيش از روز محشر
    قضا در حشر و نشر خلق منشور
  • به يک بد خدمتي عاصي مدانم
    که در اخلاص دارم حظ موفور
  • گرم غفران تو در سايه گيرد
    خود آن کاري وبد نور علي نور
  • يکي در کف قلج سرهال و تازان
    يکي برکف قدح سرمست و مخمور
  • نوايب فلکي در خلاف او مضمر
    سعادت ابدي بر هواي او مقصور
  • مرا نه در خور ايام همتي است بلند
    همي به پرده دريدن نداردم معذور
  • مرا نه در خور احوال عادتي است جميل
    همي به راز گشادن نباشدم دستور
  • مرا فلک عملي داد در ولايت غم
    که دخل آن نپذيرد به هيچ خرج قصور
  • مرا نه در خور احوال عادتيست حميد
    همي به راز گشادن نباشدم دستور
  • مرا نه در خور ايام همتيست بلند
    همي به پرده دريدن نداردم معذور
  • زمانه هرچه بپوشد نهان بنتوان کرد
    که روزگار بود در بنات دهر قصور
  • مرا فلک عملي داد در ولايت غم
    که دخل آن نپذيرد به هيچ خرج قصور
  • کرم از فيض دستت آورده
    در جهان رسم رزق را مقدور
  • فتنه را از کلاه گوشه جاه
    کرده در دامن فنا مستور
  • آسماني که در عناد وغلو
    هيچ خصم تو نيست جز مقهور
  • نه قضايي که در مصالح کل
    منشي راي تو دهد منشور
  • گر دهد در ديار آب و هوا
    مهدي عدل تو قرار امور
  • هرچه در سلک حل و عقد کشد
    کلکت آن عالمي بدو معمور
  • رو که کاملتر از تو مرد نزاد
    مادر دهر در سرور و شرور
  • وين که در کنج کلبه اي امروز
    بر فراق توام چو سنگ صبور
  • که مرا در همه جهان جانيست
    وان ز حرمان خدمتت رنجور
  • چه کنم در صدور اهل زمان
    اي بساط تو برده آب صدور
  • حال من بنده در ممالک هست
    حال آن يخ فروش نيشابور
  • اي جوان بختي که مثل و شبه تو
    کس نيابد در خم گردون پير
  • تا به اکنون چيز ليزي داشتم
    زانکه در عشرت نباشد زو گزير
  • اي بهمت وراي چرخ اثير
    چرخ در جنت همت تو قصير
  • زانکه جز دست جود تو نکشد
    پاي ظلم و نياز در زنجير
  • طاهر طاهرنسب صاحب که حکم شرع را
    در ازاي عرق پاک اومحيط آمد غدير
  • در خمير طينت آدم به قوت مايه بود
    عنصر تو ورنه تا اکنون بماندستي فطير
  • شکل در گاه رفيعت را دعا کرد آسمان
    شکل او شد افضل الاشکال و هو المستدير
  • کز تواتر در ثناي تو نياسايد دمي
    خاطر من از تفکر خامه من از صرير
  • سموم حادثه از خصمت ار بگرداند
    پياز چرخ که در جنب قدر تست قصير
  • به انتقام تو نشگفت اگر قضا و قدر
    بهانه جوي به لوزينه در دهندش سير
  • فکند راي تو در خاک راه رايت مهر
    نبشت کلک تو بر آب جوي آيت تير
  • صرير کلک تو در حشر کشتگان نياز
    ز نفخ صور زيادت همي کند تاثير
  • بزرگوارا در حسب حال آن وعده
    که شد به عون تو بيرون ز عقده تاخير
  • به وجه رمز در اين شعر بيتکي چندست
    که از تامل آن هيچگونه نيست گزير
  • دعات گفتم و جاي دعات بود الحق
    در آن مضيق که آنرا جز اين نبد تدبير
  • هميشه تا نبود در قياس پير جوان
    مطيع بخت جوان تو باد عالم پير
  • در زمين دولتت چون طول و عرض آسمان
    دور آساني طويل و عمر دشواري قصير
  • بس بود در معرض آرام و آشوب جهان
    کارداران نفاذت هم بشير و هم نذير
  • گرچه قومي در نظام کارها صورت کنند
    کاسمان فرمان گذارست و زمين فرمان پذير
  • زير قهر منهيان حزم تو امروز هست
    هرچه در فردا نهانست از قليل و از کثير
  • کي بود ماه مقنع همچو ماه آسمان
    گرچه کوته ديدگان را در خيال افتد منير
  • گر کمان التفات از ره فرو گردي رواست
    در هواي تو بحمدالله دلي دارم چو تير
  • هزار جان لب لعلش نهاده بر آتش
    هزار دل سر زلفش کشيده در زنجير
  • گشاده طره او بر کمين جانها دست
    کشيده غمزه او در کمان ابرو تير
  • هرآنچه خواسته در دهر کرده جز که ستم
    هرآنچه جسته ز اقبال ديده جز که نظير
  • مدبريست به ملک اندرون چنان صائب
    که در جنيبت تدبير او رود تقدير
  • نه با عمارت عدلش خرابي از مستي
    نه در حمايت عفوش مخافت از تغيير
  • فکنده راي تو در خاک راه رايت مهر
    نبشته کلک تو برآب جوي آيت تير
  • صرير کلک تو در نشر کشتگان نياز
    ز نفخ صور زيادت همي کند تاثير
  • مرا بگوي چه باقي بود ز رونق شغل
    چو در معامله از اصل بگذرد توفير
  • هميشه تا نبود پير در قياس جوان
    بر وضيع و شريف و بر صغير و کبير
  • به دست قهر نهد قفل ختم بر احداث
    به دست عدل کشد پاي فتنه در زنجير
  • جاودان در کنف خير و سعادت بادا
    موکبش تا به سعادت رود و آيد باز
  • صاحب و صدر زمين ناصر دين آنکه قضا
    کرد بر درگه عاليش در فتنه فراز
  • زاستين داد دگرباره کند دست برون
    فتنه در خواب دگرباره کند پاي دراز
  • دست با عهد تو کردست قضا در گردن
    گردن از مرتبه چندان که بخواهي به فراز
  • هرکرا دست تو برداشت بيفزودش عز
    جز که دينار که در عمر نکرديش اعزاز
  • در کفت نامده از بيم مذلت بجهد
    همچو از بيم قطيعت بجهد از سر گاز
  • اجلش در ندب اول گويد برخيز
    دست خون باخته شد جاي به ياران پرداز
  • نيز من قاصرم از مدح تو در بيتي چند
    عذر تقصير بگفتم به طريق ايجاز
  • يارب آنشب چه شبي بود که در حضرت تو
    منهي حزم حديث حرکت کرد آغاز
  • اينت اقبال که باز آمدي اندر اقبال
    تا جهاني ز تو افتاده در اقبال و نواز
  • زندگاني ولي نعمت من باد دراز
    در مزيد شرف و دولت و پيروزي و ناز
  • از مواليد جهانم من و در کل جهان
    چيست کان را متغير نکند عمر دراز
  • اولا تا که ز خدام توام نتوان گفت
    که در کس به سلامي مثلا کردم باز
  • چون چنين معتقدم خدمت درگاه ترا
    بهر آزار دلي از در عفوم بمتاز
  • دي در آن وقت که بر راي رفيعت بگذشت
    که فلان باز حديث حرکت کرد آغاز
  • اي بر اعدا و اوليا پيروز
    در مکافات اين و آن شب و روز
  • چون مراد خويش را با ملک ري کردم قياس
    در خراسان تازه بنهادم اقامت را اساس
  • تا بود سير السواني در سفر دور فلک
    واندران دوران نظير گاو او گاو خراس
  • فضا خطبه ها کرده در ملک و ملت
    به نام تو بر منبر آفرينش
  • طرازي نه چون طاهربن مظفر
    به عهد تو در ششتر آفرينش
  • شکوه تو دريافت آن کار اگرنه
    بکردي فنا در خور آفرينش
  • تکسر چه باشد که با چون تو شحنه
    بگردد به گرد در آفرينش
  • تو بادي که جز با تو نيکو نيايد
    قباي بقا در بر آفرينش
  • دوام ترا بيخ در آب و خاکي
    کزو رست برگ و بر آفرينش
  • بقاي تو چندان که در طول و عرضش
    نشايد بجز محور آفرينش
  • اي نهان گشته در بزرگي خويش
    وز بزرگي ز آسمان شده بيش
  • هر دو در تاب خانه اي رفتيم
    که نبد آشنا هواي رواق
  • خلف صدق قدر اوست قدر
    چون شود در نفاذ حکمش عاق
  • بي نيازي عيال همت اوست
    صدق او در سخا بجاي صداق
  • روز و شب جفت کبريا بادا
    در چنين کاخ و باغ و طارم و طاق
  • عز او در ازاء عز وجود
    ناز معشوق و ناله عشاق