167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • زهي از ديده ها پنهان و پيدا
    نمود بود خود در صورت ما
  • نداند قدر عشقت قطره آب
    که تا در بحر يابد عين غرقاب
  • نداند قدر عشق تو مگر باد
    چو در نقش خودش او کرد آباد
  • نداند قدر عشقت آب مانده
    که او خود هست در سيلاب مانده
  • کمالش هر دو عالم نور بگرفت
    در اينجا گه دل منصور بگرفت
  • چو آدم اصل کل بود از نمودار
    ز عشق آمد در اينجا گه پديدار
  • ز ذات آمد عيان سوي صفات او
    در اينجا هم بديدش نور ذات او
  • چنين آدم در اينجا مي شناسي
    خموشي کن که مرد ناسپاسي
  • کمال آدم اينجا من بدانم
    که آدم هست در عين العيانم
  • منم اشيا منم پيدا و پنهان
    منم بيشک در اينجا نفخ رحمان
  • منم بحر و منم جوهر نموده
    منم در و منم دريا گشوده
  • تو آدم دان چو نور ذرات مانده
    صفات فعل در ذات مانده
  • توئي آدم نموده رخ بر افلاک
    از آندم آمده در عين اين خاک
  • توئي آدم جمال يار ديده
    ولي در حسن پنج و چار ديده
  • توئي آدم بتو شد نور پيدا
    کنون بنگر تو در منصور پيدا
  • يکي بد از دوئي پيدا نموده
    جمال حق در او پيدا نموده
  • يکي بد در يکي از نفخ آن ذات
    ولي اينجا مرکب گشته ذرات
  • نمودي کرد اينجا و فنا شد
    لقا بنمود و در سوي خدا شد
  • چنان در مخزن اسرار پر نور
    حقيقت پرده چون ديد منصور
  • وجودش را وجود خويش کردم
    ز جمله خويش را در پيش کردم
  • منم منصور و بگذشته ز تقليد
    رسيده بيشکي در ديدن ديد
  • منم منصور و کلي راز ديده
    جمال حق در اينجا باز ديده
  • منم منصور دست از جان بداده
    حقيقت در خدائي داد داده
  • ندارد کسي خبر از ديد ديدم
    که من در جمله گفتم خود شنيدم
  • ندارد کس خبر غافل شده چند
    بمانده در بلاي خويش و پيوند