167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • توئي ليلي منت بيجان بمانده
    ميان خاک ره در خون بمانده
  • چنان از اشتياقت جان بدادم
    که چون گو در خم چوگان فتادم
  • تب عشق تو هر شب آتش افروخت
    ز سر تا پاي من در آتشت سوخت
  • اگر چه عمر در درد تو بر سر
    ببردستم نشد بر کس ميسر
  • ز شوق تست گردون همچو پرگار
    بسرگردان در اينجا بهر اين کار
  • ز شوق تست در اينجايگه خاک
    فتاده روي کرده سوي افلاک
  • ز شوقت عقل بس حيران بماندست
    عجب انگشت در دندان بماندست
  • ز شوقت ذره ها در جوش بينم
    گهي گويا گهي خاموش بينم
  • منور شد بتو جانهاي مشتاق
    توئي در جمله و مستند عشاق
  • طلبکار تواند و تو شده گم
    همه چون قطره در ديد قلزم
  • که بنشيند دمي در صحبت تو
    که تا يابد وصال قربت تو
  • وصالت ره برد در پرده راز
    هر آنکو پرده اندازد ز خود باز
  • وصالت يافت در ديدار خورشيد
    بروي تو فنا شد تا بجاويد
  • وصالت يافت در ديدارت اي ماه
    از آن زد بر فلک آن شمس خرگاه
  • همه حيران و تو در خود فنائي
    فناي تو بود عين بقائي
  • چو نور تست پيدا در دل و جان
    گرفته جملگي خورشيد تابان
  • چو نورتست ماه و هم ستاره
    همه در تو و تو مانده نظاره
  • چو نور تست در کهسار تابان
    شدست از شوق تو هر جاي ويران
  • تعالي الله از اين ديدار پر نور
    که در ذرات عالم گشت مشهور
  • تعالي الله از اين فيض در رپاش
    که مي پاشد چه زاهد را چه اوباش
  • چنان حيران ديدارت چنانم
    که گوئي با تو در عين العيانم
  • چنان در راه تو افتاده سرمست
    که گاهي محو بودست و گهي هست
  • ندانم در کمال عشقبازي
    که تا پرده ز جانها از چه سازي
  • چنانت عاشقان حيران و مستند
    که بود خويشتن در هم شکستند
  • چنانت عاشقان مانده زبان لال
    که بيخود گشته اند در خود مه و سال