167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • بما کو گفت از خود گفت و خود ديد
    که بيند اين بيان در ديدن ديد
  • چو آدم ايندم اينجاگه پديد او
    ولي در عاقبت شد ناپديد او
  • دو آيينه است جان و دل مقابل
    که هر دو در يکي بودند اول
  • يکي بد اصل دل در جوهر ذات
    ولي جان بود اندر عين ذرات
  • بدست دوست هر کو کشته گرديد
    رسد هر لحظه او در ديدن ديد
  • بمير و زنده شو مانند عشاق
    خطي در کش گرد جمله آفاق
  • اگر از خود بميري اندر اينجا
    حقيقت باز داني سر در اينجا
  • چرا اينجا يقين داري و در شک
    بماندستي از آن ناديده يک
  • ز خود چون در گذشتي بود تو دوست
    بود بيشک که اين بود تو هم اوست
  • ز دست ديو نفست پس زبوني
    فتاده در ميان خاک و خوني
  • ترا اين نفس سگ از ره بيفکند
    ترا اين سگ ببايد کرد در بند
  • دريغا در ميان ديو ماندي
    ميان مکر و زرق و ريو ماندي
  • مشو در خواب و بيداري طلب کن
    نگه کن مر صفايت را سرو بن
  • زهي نشناخته بودت در اينجا
    بمانده واله و حيران و شيدا
  • کسي در سوي آن جوهر رسيد او
    که شد از جسم و جانش ناپديد او
  • ز جوهر گر شوي اينجا تو آگاه
    ببيني جوهر خود در کف شاه
  • چو جوهر در کف شاهست اينجا
    کسي داند که آگاهست اينجا
  • تو تا در بند اين بود وجودي
    ميان آتش و درياي دودي
  • دل و جان تو آگاهست از دوست
    وليکن باز مانده در سوي پوست
  • سخن تا چند از صورت شماري
    دگر در بند آن روز شماري
  • تو تا در بند خوفي ورجائي
    نيابي اندر اين معني خدائي
  • نه طفلي تو که ميترسي ز استاد
    وليکن عقل در نزد تو استاد
  • در اين ميدان چو گويت گرد گردان
    از او بگذر خودت آزاد گردان
  • چنانت عقل از ديدن بيفکند
    در اين زندان تن او کرد دربند
  • ترا در بند تن خوار و زبون کرد
    دل و جانت عجايب پر ز خون کرد