167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • ولي چون وقت آيد در اناالحق
    بسوزم بود خود اينجاي مطلق
  • همه ذرات دل سوي تو دارند
    بيکره ديده در کوي تو دارند
  • بسوزد خويش چون پروانه اينجا
    شود در هر زبان افسانه اينجا
  • تو ايدل چند از اين گفتار گوئي
    که در ميدان فتاده همچو گوئي
  • اگر صورت نباشد حق بود پاک
    ولي اسمست اينجا آب در خاک
  • چو گفتارست هم از باد و آتش
    گهي در ناخوشي گاهي بود خوش
  • حجابت آتش و آبست و بادست
    که در مال التراب اينجا فتادست
  • تو غافل اينچنين مانده بخود باز
    نظر کن يکزمان در سوي خود باز
  • گهي در عقل و گه عشاق باشي
    گهي اندر دوئي گه طاق باشي
  • سخن در اصل و فرع اينجا يکي گفت
    بد خود بد خود بخود حق بيشکي گفت
  • همه او کرد گفتار از بد و نيک
    حقيقت آب خوش آورد در ديگ
  • چو آدم فرد آمد از دم دوست
    در آخر گشت اينجا همدم دوست
  • طلب مي کرد تا مطلوب خود يافت
    در آخر بيشکي محبوب خود يافت
  • طلبکار آيد و دلدار جويد
    در اينجا گه وصال يار جويد
  • از آن دم آمدي بيرون در ايندم
    که همچون آدمي از عين آن آدم
  • از آندم آمدي دمهاي بيچون
    که بي ياري در اينجا بيچه و چون
  • از آن دم ميزني دم در حقيقت
    که بيرون آئي از عين طبيعت
  • از آن دم ميزني در پيش هر کس
    که همچون ديگران ناديده بس
  • از آن دم ميزني مانند گردون
    که در يکي فنائي بيچه وچون
  • دمي داري از آندم در خدائي
    از آن کردي تو از صورت جدائي
  • نديدم صاحب دردي چنين من
    که باشد او در اين عين اليقين من
  • هر آنکو در يقين زد يک دو گامي
    چو منصور او حقيقت برد نامي
  • مرا جانانه رخ بنموده اينجا
    در من هم بخود بگشوده اينجا
  • گرفتار قفس گر راز بيند
    بگاهي کز قفس در باز بيند
  • در آندم چون برون او مرغ از دام
    که يکي شد مر او را عين مادام