167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • دلا بيدار شو چون عاشقان تو
    مخفت ايدل در اينجا يکزمان تو
  • دلا تا چند گويم با تو هر سر
    تو ماندي در پي تقليد ظاهر
  • زماني بگذر از بود وجودت
    طلب کن در درون مربود بودت
  • رهائي کن طلب بگذارد دانه
    که در دام اوفتادي بي بهانه
  • ره تو هست اندر گل بمانده
    در اين دارالشفاي دل بمانده
  • ز درد من فلک در خون نشسته
    بگرد او سراسر خون نشسته
  • ز دردم رعد اندر نالش آمد
    بجاي ابر خون در بالش آمد
  • اگر از درد گويم کس چه داند
    و گرداند چو من در درد ماند
  • چون من او باشم و او من در آن درد
    نمايد يار با ما ديدنش فرد
  • منم مشتاق تو در خود بمانده
    شده فارغ ز نيک و بد بمانده
  • مر از من در اينجا گه جدائي
    که تا دريابمت عين خدائي
  • چنان از درد تو اندر خروشست
    که از بحر تو اينجا در فروشست
  • در اين آيينه ديدار تو دارم
    خوشي بر خود ز ديدار تو دارم
  • در اين آيينه کل بنموده با من
    توئي هم آينه ديده ابا من
  • مرا با تو خوشست ايمايه دل
    توئي خورشيد در همسايه دل
  • در اين آيينه رخ بنموده تو
    ز خود گفته ز خود بشنفته تو
  • مرا با تو خوشست اي راحت جان
    مرا از اين در گفتت مرنجان
  • چو خواهي کشتنم و در آخر کار
    زماني اين حجاب از پيش بردار
  • اگر چه در حقيقت هم توئي دوست
    چگويم چون ترا اين فعل وين خوست
  • در آندم دم زنم از بود بودت
    چو برداري مرا کلي نمودت
  • هزاران جان فداي روي جانان
    اگر کشته شوم در کوي جانان
  • بسي گفته ز درد اينجا سخن او
    بگشته هر زمان در جان و تن او
  • حقيقت کشتن خود در لقا يافت
    اناالحق زد که حق اندر لقا يافت
  • چو حق مربود خود بشناخت اينجا
    بپاسخ ذره جان در باخت اينجا
  • منم جوهر فشان از بحر اسرار
    که بنمودم در اينجا راز دلدار