167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • نه خور بر ميخورد نه ذره از وي
    اگر چه مانده اندش غره در وي
  • بخود غره مشو جز يار منگر
    بجز او هيچ در اغيار منگر
  • نکردستي تو چيزي گم چه جوئي
    تو همچون قطره در قلزم چه جوئي
  • تو يکذره کجا داري باميد
    بمانده کي رسي در سوي خورشيد
  • در اين بحر فنا جان بر فشان هان
    که بسيارست از اين تقرير و برهان
  • همه گفته سوي تقليد مانده
    نه کس را رخت در دريا فشانده
  • از ايندريا کسي جوهر نيارد
    که چون منصور از وي در برآرد
  • چو سود آمد زيانش رفت بر باد
    در اينره او دهد جانان خود داد
  • اگر چه کان جان در ديد درياست
    پر از آشوب و عقل و شور و غوغاست
  • تو تا محو فنا اينجا نگردي
    دوئي بيني و جز در وانگردي
  • فنا گرد و فنا عين بقادان
    بقا را در فنا عين لقادان
  • نه اول دارد و آخر ندارد
    نمودي جز در اين ظاهر ندارد
  • شود ذره در آندم ديد خورشيد
    ابي سايه بماند روي جاويد
  • بسوز ايدل در اين عين خرابه
    بکن مستي و بشکن اين قرابه
  • شوي چون رهبران اين جزيره
    ممان مانند بز در اين خطيره
  • خرابات فنا درياب و بشتاب
    در اينجا روي جانان زود درياب
  • تو تا از خود فناي کل نگردي
    زني باشي در اينراه و نه مردي
  • در اينجا با خبر اينجا خبردار
    نيابداين بيان جز صاحب اسرار
  • رموزي ديگرت بر گويم ايدوست
    مگر مغز دگريابي در اين پوست
  • فتاده از صور در عالم پاک
    رها کرده نمود آب با خاک
  • در اين اطوار با خويش است و بيخويش
    نهاده سر مخفي و بينديش
  • چو نيکي يا بدي در پيش آيد
    خيالي دان که او را مينمايد
  • تو در خوابي و فارغ دل بخفته
    گل معنيت کي گردد شکفته
  • تو در خوابي بمرده فارغ و خوش
    ميان خاکي و آبي و آتش
  • دلا بيدار شو از خواب غفلت
    چرا ماندي تو در غرقاب غفلت