167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • ره نابرده اينجا چون بداند
    نمود عشق از آن در خود نماند
  • حقيقت عشق ميداند که چونست
    که او در جمله اشيا رهنمونست
  • قدم چون مي نهي در حد پرگار
    تو سر بيرون اينجا گاه پندار
  • بگردان رخ از او ايدوست زنهار
    رخ او را نگر در حضرت يار
  • عدم کن بود خود تا بود گردي
    حقيقت در فنا معبود گردي
  • مرنجان خويش و يکباره فنا گرد
    در آن مسکن عيان انبيا گرد
  • عيان انبيا شو زود در ذات
    که بيني سر بسر اينجاي ذرات
  • همه در محنت اند اين قوم دنيا
    تمامت بيخبر از نوم دنيا
  • همه در خواب و فارغ گشته از جان
    گرفته اينره اينجا گاه آسان
  • چنين در خواب کي بيدار گردند
    چنين اغيار کي با يار گردند
  • ولي ايشان چنان مستند و در خواب
    بمانند کسي کاينجاي غرقاب
  • بلاي دل بکش هم تا تواني
    وگرنه در بلا حيران بماني
  • بلاي عشق کش در قربت دوست
    که بيشک اين بلا اينجاست ايدوست
  • بلا چون انبيا کش در ره عشق
    اگر هستي حقيقت آگه عشق
  • بلاي عشق ديدند جمله عشاق
    ولي منصور بوده در ميان طاق
  • بلا اينجا کشيد و زد اناالحق
    يقين شد در همه جانان مطلق
  • حضورت همچو او آيد حقيقت
    نگنجد هيچ از تو در طبيعت
  • يکي باشد عيان فعل و صفاتت
    شده پنهان همه در نور ذاتت
  • پس اين پرده بيني جان جانان
    رخ او در همه پنهان و اعيان
  • حقيقت يار اينجا گه بيابي
    اگر در اين پس پرده شتابي
  • اگر او را تو بشناسي در اينجا
    کند اين پرده اينجا گاه پيدا
  • دوئي نبود در اين اسرار بنگر
    حقيقت نقطه از پرگار بنگر
  • حقيقت نقطه و پرگار يک بود
    دلت در صورت اينجا پر زشک بود
  • بگو اسرار خود با جمله ذرات
    حقيقت محو گردان جمله در ذات
  • مرا در جان ببين اي مانده غافل
    مرا بين و بيکره گرد واصل