167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • در آخر چون نظر کردم بظاهر
    شدم مکشوف اوائل تا اواخر
  • اوائل تا ب آخر بود يکذات
    وليکن مختلف در سير ذرات
  • يکي بنگر که در يکي يکي است
    نمود ذات اينجا بيشکي است
  • يکي بنگر که در يکي شکي نيست
    صفات و ذات فعلت جز يکي نيست
  • يکي کردم در آن ديدار خود من
    شدم فارغ يقين از نيک و بد من
  • يکي بد اصل اينجا هر چه ديدم
    حقيقت در يکي آمد پديدم
  • اگر در اصل يکي رهبري دوست
    بيابي و برون آئي تو از پوست
  • که ماندستي چنين در بند صورت
    ز صورت دان حقيقت اين غرورت
  • حقيقت راستي دانم يقين من
    که حق در راستي ديديم روشن
  • کمان صورتت چون کل کژ افتاد
    از آن بازو ز قوت در کج افتاد
  • همه در شست خود اينجا بسازد
    کمان دست ناگه سر فرازد
  • نخواهي برد با خود چيزي ايدوست
    مگردان در نظر جز ديدن ايدوست
  • صفائي جوي و بگسل طبع از بد
    تو نيکي کن در اينجا گاه با خود
  • ز نيکي و بدي آنجا سئوالست
    بسي مردان در اين سر گنگ و لالست
  • زبانت چون دهد پاسخ بر يار
    فروماني در آنجا گه بيکبار
  • تو داري راه اينجا دين تو داري
    تو در هر دو جهان مر شهرياري
  • تمامت دين ها را بر فکندست
    حقيقت سلسله او در فکندست
  • ره شرعست راه حق يقين دان
    محمد را در اينره پيش بين دان
  • ره او گير وراه کفر بگذار
    سر بتها در اينجا کن نگونسار
  • دل و جانت در اين سرهاي بيچون
    مگو اينجايگه اين چيست و آن چون
  • چه وچون از دماغ اينجا بدر کن
    دل خود را در اينمعني خبر کن
  • که عقلت هست در غوغاي عالم
    فتادست اندر اين سوداي عالم
  • بسي نيرنگ اينجا گاه کردست
    يقين در سر جانان ره نبردست
  • که چون مستي است عقل اينجا فتاده
    از آن پيوسته در غوغا فتاده
  • که ره پر کرد و ره سويش نبردست
    يقين جز راه در کويش نبرد است