167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • در اين سر درد آور پيش زنهار
    که دردت خويش بر تا حضرت يار
  • ز در داينجا يقين جانان بيابي
    چو جانان يافتي درمان بيابي
  • ز صورت در گذر جان جوي اينجا
    که صورت هست همچون گوي اينجا
  • بلا ورنج و محنت يافتست او
    بسي در هر صفت بشتافتست او
  • بلا و رنج ديده بي نهايت
    در اينجا گاه وز بي حد و غايت
  • بلا و رنج ديد و گنج حاصل
    در اينجا کرد بيشک گشت واصل
  • بخود بنهاده است آنجاي صورت
    که بايد رفت در خاکش ضرورت
  • ورا جائي است اندر معدن خاک
    که در اينجا شود او بيشکي پاک
  • نمودش شيب خاک آيد پديدار
    در اينجا کل شود او ناپديدار
  • مترس از اين اگر تو مرد راهي
    در اينجائي تو اسرار الهي
  • در اينجا سر متاب اي غافل مست
    که خواهي با نمود دوست پيوست
  • همه در خاک درگاهند ساکن
    شدند از نيک و بد اينجاي ايمن
  • يقين شد در وي آخر سر جانان
    نخواهد ديد کس اين سر يقين دان
  • خدا خواهي بدن در آخر کار
    چو اينجا برفتد پرده بيکبار
  • تو اصل وصل کل در خاک بنگر
    نظر بگمار و جانان پاک بنگر
  • وصالت در دل خاکست آخر
    نهان کن زودت اين اسرار ظاهر
  • وصالت در دل خاکست بگذار
    جهان و برفکن اين پنج با چار
  • در اين خلوت سرا آخر قدم نه
    که اين سر عاقبت اولي ترا به
  • در اين خلوت سراي اينجاي بيشک
    نمايد بيشکي ديدار او يک
  • بود ليکن همه اين سر ندانند
    که در ديدار او حيران بمانند
  • يکي بيني در اينجا بي حجب يار
    نباشد هيچ جز او ليس في الدار
  • چو رفتي ناگهي اندر دل طين
    نظر کن در نهادت جمله حق بين
  • ولي آندم بيابي سر جانان
    که باشد اين صور در خاک پنهان
  • وصالت آنزمان بشناس ايدل
    که گردد صورتت در زير گل حل
  • ترا پيدا شود اسرار جمله
    تو باشي در يقين انوار جمله