167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • خدا گوياست اندر نطق و در جان
    درون دل ورا بنگر تو جويان
  • چو گويا حق بود در هر زبان او
    کند چيزي که مي خواهد بيان او
  • تو دانائي دلت گردان چو گويست
    شنو بيشک در اينجا که اويست
  • چو دانا اين بيان گويد در اسرار
    بيايد گوش جان کردن بناچار
  • چو اين ظاهر بديدي تو تمامت
    گرفته در همه شور و قيامت
  • بدان اين و چنان شو گم در اينکار
    که سرگردان شوي مانند پرگار
  • بدان اين و مگو در پيش هر کس
    چو دانستي ترا عين اليقين بس
  • تو اين معني نداني تا نداني
    که جمله اوست در راز نهاني
  • بوقتي اين بداني کز لقا تو
    که باشي همچو مردان در بلا تو
  • بلاي قرب کش وين رايگان ياب
    در اينمعني نمود جان جان ياب
  • ترا اينجا چنان بنمود رخسار
    که تو در خود فتادستي ز پندار
  • جمال يار بيشک هست درما
    طلب کن در حقيقت بشنو از ما
  • توئي عاشق چنين در عشق خود باز
    نمود آيد ز عشق خود بخود باز
  • توئي صادق شده در عين ديدار
    شده مر زهد خود اينجا خريدار
  • ندانم کفر و رزم و يا ره دين
    فروماندستم اندر آن و در اين
  • در اين بازار ماندستم عجايب
    که هر دم مينمايم اين غرايب
  • که تا اينجا کند مر ناگهان گم
    مثال قطره در عين قلزم
  • گهي در عين تقليدم بمانده
    گهي دستم ز جان و دل فشانده
  • گهي در عين عشقم جان دهد باز
    نمايد اين چنين پنهان دهد باز
  • من اين سر يافتم ناگه کند گم
    مثال قطره در عين قلزم
  • کسي اين ره سپارد در دل اينجا
    که بگشايد ز اول مشکل اينجا
  • کسي کاينراه برد و خويش بشناخت
    حقيقت جسم و جان در دوست بگداخت
  • در آخرشان بماند اينجا يقين باز
    که تا ديدند راز اولين باز
  • چنان آباد کن جانت ز تقوي
    که چيزي در نگنجد جز که معني
  • چو حق ميخواهد آخر ايدل فرد
    در ايندم باش دائم صاحب درد