167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • بدانستند چندي و بگفتند
    در اين راز خود با کس نگفتند
  • کساني کين طلب دارند در دل
    که ناگه پي برند اين راز مشکل
  • وصالش جمله در جان باز ديدند
    چو في الجمله بکام خود رسيدند
  • اگر چه باز گويد همچنانست
    وليکن در جنون راز نهان است
  • همه حيران و گويا در خموشند
    چو ديگي اندر اين سودا بجوشند
  • سر و جان هر دو در بازد بپايش
    بيابد ابتدا و انتهايش
  • رهي نابرده در پرده راز
    که تا بيني حقيقت ناگهي باز
  • چرا گفتار بنمودي تو چندين
    از آن داري تو در اسرار حق بين
  • نداري هيچ بايد اندر اينراه
    بماندستي چو موري در بن چاه
  • قدم در راه نه ميرو يقين تو
    چو مردان باش اينجا پيش بين تو
  • از آن در هرچه جوئي ميدهندت
    يقين ميدان که منت مي نهندت
  • در اينجا هر چه دادند کي ستانند
    از آن مي هيچکس اين سر ندانند
  • بوقتي جان شود جانان در اينراز
    که محو آيد ورا انجام و آغاز
  • بوقتي جان شود جانان در اينجا
    که پنهاني شود ناگاه پيدا
  • چو صورت از ميان برخواست بيشک
    سراسر بيني اينجا در يکي يک
  • بود يکي شده صورت عيان گم
    جهان اندر وي و وي در جهان گم
  • بسي راهست در گم بودن اينجا
    رهي نيکو طلب اي مرد دانا
  • رهت آخر فناي جاودانست
    در آخر کار بي نام و نشانست
  • در آخر کار بيکاريست تحقيق
    نهان گشتن پس آنگه راز توفيق
  • در آخر رازت اينجا گه نهان است
    ترا پيدا نمودن جان جانست
  • در آخر ميشوي اينجا فنا تو
    که تا يابي يقين ديد بقا تو
  • در آخر اصل او گر باز جوئي
    سزد اين سر که با هر کس نگوئي
  • وليکن چون کني در عين گفتار
    که حق گوياست اندر کل اسرار
  • چو حق گوياست حق ميگويد اينراز
    بگو تا که در اينجا بشنود باز
  • يکي شد پيش آن پير طريقت
    بپرسد اين سئوالش در حقيقت