167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • رهت کردي و دروي چون رسيدي
    رخ جانان در اين منزل نديدي
  • در اين منزل يقين اندر يقين است
    کسي يابد که اينجا پيش بين است
  • ترا جاويد بايد شد در اين راه
    که تا گردي از اين منزل تو آگاه
  • از اين انديشه جز خون جگر نيست
    در اين دريا مرا راهي بدر نيست
  • در اين دريا شدند و غرقه آز
    که پيدا مي نشد مر تخته باز
  • در اين دريا شمار هيچکس نيست
    همه غرقند و کس فريادرس نيست
  • سليمان سخن در منطق الطير
    که آنکس بوسعيد است و ابوالخير
  • چو ديدم بحر جستم گم شدم من
    چو يکقطره که در قلزم شدم من
  • درون کل نظر کردم من از جان
    چو ديدم در حقيقت راز پنهان
  • يکي درياي بي پايان بدم من
    در آندريا عجب غرقه شدم من
  • عجائب حيرتم در دل فزون شد
    وليکن عشق با من رهنمون شد
  • دلا در بحر لا رفتم ابي خود
    نديدم هيچ آنجا نيک هم بد
  • نظر کردم همه يکسان نمودم
    که من خود در ميان واقف نبودم
  • همه از آب دريا گشته پيدا
    همه در آب حيرانند و شيدا
  • همه در آب بنگر رخ نموده
    ببسته بد گره خود بر گشوده
  • نمود شاه بد ني غير ديدم
    همه در آب دريا سير ديدم
  • همه در آب و فارغ گشته از آب
    فتاده جملگي اندر تب و تاب
  • همه گويا دل و خامش دهانان
    طلبکار آمده در نزد جانان
  • همه در آب هم او را طلبکار
    زهي قدرت زهي صنعت جهاندار
  • تو چون ايشان ميان آب غرقي
    ولي اينجايگه در ديد فرقي
  • تفاوت از سلوک و خلوت افتاد
    که جوهر در صدف سر داد بر باد
  • در ارچه اصل آبست هم بغايت
    بود از اين و آن فرقي تفاوت
  • در اين دريا توئي اينجا صدف وار
    دهان بر بسته و بنشسته ناچار
  • در اين بحر فنا بر بن نشسته
    دهان خويش از حسرت ببسته
  • اگر بي جوهر اينجا گه بماني
    چو ماهي در بن اين چه بماني