167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • سجود خويش کن وانگه فنا شو
    که در عين فناعين بقا شو
  • زماني غافل از سجده مشو هان
    که در سجده نمايد روي جانان
  • ز سجده گردي اينجا عين جانان
    وجود خويش کن در خويش پنهان
  • ز ديد دوست در يکي نهاني
    بيابد او نشان بي نشاني
  • نماز اينجا چو حيدر کرد بايد
    ولي در عشق مرد مرد بايد
  • نه دنيا و نه عقبي را بخاطر
    بدش جز دوست در اسرار ظاهر
  • درون خاطرش حق در نظر بود
    از آن حيدر ز صورت بيخبر بود
  • تو پنداري تو نزديکي، تو دوري
    که از نفس طبيعت در غروري
  • نه چندان سال طاعت کرد ابليس
    نمي گنجيد در وي مکر و تبلبيس
  • ولي او را ز خود بيني که بودش
    در آنساعت ز حق سودي نبودش
  • يقين بشناس و دائم در فنا باش
    چو تو گردي فنا عين بقا باش
  • ز طاعت يک نفس غافل مشو تو
    در اين دنيا چنين بيدل مشو تو
  • بديد او اوج رفعت همچو عشاق
    که آمد لعنتي در کل آفاق
  • چو او در دار دنيا عاقلي تو
    ز خود بيرون شده بس بيدلي تو
  • دمي طاعت بهست از هشت جنت
    که اعيانست در وي نور قربت
  • بود طاعت کم آزاري مردم
    چنين کن تا نگردي در بلا گم
  • نمي بيني که اينجا در سجودست
    هميشه عاشق آن بود بودست
  • بسر گردانست دائم در سجودش
    که بوئي برده است از بود بودش
  • مشو خود نيز چون شيطان مکار
    چو مردان باش در حق شوکم آزار
  • دمي با دوست در خلوت تو بنشين
    اگر تو مرد رازي جمله حق بين
  • گرفتن چون همه خود اوست کس نيست
    بجز او در درونت هيچ کس نيست
  • چگويم اين همه عين رموزات
    که تا ذرات گردد جمله در ذات
  • بکن ترک وجود خويش زنهار
    که در اين است بيشک جمله اسرار
  • اگر تو ترک خودگيري خدائي
    چرا چندين تو در عين بلائي
  • که چون منصور راحت در بلا ديد
    ز گفت خود يکي لحظه نگرديد