167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • چو ديدي ناپديداري کنون تو
    مشو اينجا دمادم در جنون تو
  • چو ديدي يار گمکرده در اينجا
    حقيقت بر گرفتي پرده زانجا
  • حقيقت يار بنمودست خود را
    يکي کرده در اينجا نيک و بد را
  • حقيقت جز يکي نبود نمودش
    يکي باشد در اينجا بود بودش
  • حقيقت يار ما در هرچه ديدم
    بجز او هيچ ديگر مي نديدم
  • حقيقت يار ما در جمله پنهانست
    نمود جملگي و جان جانانست
  • حقيقت يار ما گوياي خود شد
    در اينجا گاه او جوياي خود شد
  • حقيقت يار ما ديدار خويش است
    در اين اسرارها گفتار خويش است
  • بسي آوردم و بنموده ام شان
    ب آخر در فنا بنموده ام شان
  • منم پيدا و پنهان گشته در خود
    که بنمودم حقيقت نيک و هم بد
  • دو عالم ديده ام از خود هويدا
    ز خود گردم در اينجا گاه پيدا
  • ز خود مر خود نمودم آشکاره
    ز خود در خويشتن کردم نظاره
  • ز خود گويا شدم در هر زمانم
    من اندر هر زبان عين العيانم
  • جمال من درون جان ببيند
    همه با من ز من در من نشيند
  • جمال من عيان جمله آمد
    ولي در کل پنهان جمله آمد
  • جمال ماست در عرش آمده کل
    ز ديدارم ابر فرش آمده کل
  • جمال ماست در لوحي نمودار
    قلم از من نوشته سر اسرار
  • ز نور ماست دل روشن نموده
    در اعيان هفت گلشن را نموده
  • ندارم جز نمود خود يکي من
    که دايم در عيان کل بيشکي من
  • ز صنع خود ببودم آشکاره
    ز خود کردم يقين در خود نظاره
  • بديدم ديد خود را من ز اول
    در آخر ذات خود کردم مبدل
  • نمود خويش اندر جسم دو جهان
    ز پيدائي شدم در جمله پنهان
  • حقيقت يار خود بر گفت اسرار
    دمادم در يکي معني بتکرار
  • همي گويد که من عين وصالم
    درون جمله در ديد جلالم
  • جلال من نديد و هم فروماند
    اگر چه دائما در گفت و گو ماند